گنجینه‌ای  که غارت شد!

موزیم ملی؛ شاید از مهم‌ترین نمادهای میراث تاریخی- فرهنگی در کشور باشد، میراثی که در جریان نزدیک به یک سده جدال و ستیزه جویی به شدت آسیب دید و به دست ستیزه‌جویان آزمند غارت شد.

باری پس از سقوط حکومت امان الله خان در 1308 خورشیدی موزیم ملی و ذخایر باستانی کشور مورد دست‌برد و غارت قرار گرفت اما پس از چندی به کوشش حکومت وقت از نابودی آثار باستانی تا اندازه‌ای جلو گیری شد.

شاید طلایی ترین عصر موزیم ملی  زمان داوودخان- 1352-1357- بود و موزیم ملی می‌رفت که  جایگاه شکوهمندی را در منطقه بگیرد، موزیمی با هزاران اشیای باستانی و جاذبه‌های زیاد تروریستی!

پس از کودتای 7 ثور 1357 خورشیدی، روزهای دشوار برای موزیم ملی آغاز شد؛ در روزهای نخستین کودتا جابجای آشیای باستانی و حمل و انتقال از مناطق آسیب پذیر به مکان‌های امن‌ باعث شگسته شدن برخی از مجسمه‌ها و نابودی شماری از اشیای باستانی شد.

در جنگ‌های مجاهدین بخش زیادی از ذخایر تاریخی- باستانی کشور آسیب می‌بیند و غارت می‌شوند، تلاش‌های داکتر نجیب‌الله برای صیانت از ارزش‌های مادی و معنوی میراث باستانی کشور باعث می‌شود که بخشی از آثار باستانی از دست‌برد و غارت در امان بماند اما به آنهم حجم ویرانی و خرابی به اندازه‌ای فاجعه بار بود که با تلاش‌های داکتر نجیب هم امکان مراقبت از ساحات باستانی وجود نداشت و دولت تنها می‌توانست در کابل برخی از تدابیر پیش‍‌‌گیرانه را برای حفظ و نگهداری ذخایر موزیم ملی روی دست گیرد تا سال 1991 داکتر نجیب از تمام راه‌های ممکن برای حفظ موزیم ملی  استفاده می‌کند اما با ورود جنگ‌جویان مجاهد به کابل، سرنوشت مصیبت‌باری برای موزیم ملی رقم می‌خورد و بین سال‌های 1992- 1994 موزیم ملی آماج بیشترین آسیب‌ها قرار می‌گیرد.

با تهاجم طالبان در 1996 آخرین امیدها برای نگهداری و مراقبت از ذخایر موزیم ملی و حفظ مجسمه‌های باستانی از بین می‌رود و طالبان و جنگ‌جویان عرب با بربریت تمام به تخریب غارت و چپاول نمادهای فرهنگی- باستانی کشور آغاز می‌کنند و عصر فاجعه‌ی تاریخی در نخستین روزهای 2001 با تخریب مجمسه‌های بودا در بامیان و  تخریب و غارت اشیای باقی مانده در وزارت اطلاعات و فرهنگ به اوج خود می‌رسد.

قاق‌چیان عرب و پاکستانی برای دست‌یابی به اشیای عتیقه و گنجینه ارزشمند باختر در پوشش جهاد و مبارزه با نیروهای دولتی از هیچ اقدامی دریغ نکردند.

گرچه آسیب‌ها و صدماتی که  بر موزیم ملی وارد آمد، جبران ناپذیر است و میزان آثار غارت شده به هزاران قلم می‌رسند.

شماری از آشیایی که متعلق به حوزه‌ی تاریخی افغانستان بود از موزیم ملی بریتانیا و موزیم شماری از کشورهای خارجی سر بر آورد، شماری از این آثار پس از شناسایی به افغانستان باز گردانده شدند و شماری نیز تاکنون در بازارهای "سیاه" دست به دست می‌شوند. برخی از این آثار نیز در جریان  جنگ و غارت شکستند و  نابود شدند.

با احداث ساختمان جدید برای موزیم ملی جنوب کابل، امیدواری‌ها برای مراقبت و نگهداری از اشیای باقی مانده  بیشتر شد.

 ساختمانی که با در نظرداشت شرایط نگهداری از آثار باستانی بسیار هوشمندانه مهندسی شده ضد صدا، رطوبت و پدیده‌هایی است که به اشیای باستانی صدمه می‌زند.

پس از احداث این ساختمان این پرسش وجود داشت که چگونه می‌توان برای غنی سازی موزیم ملی کوشید و میراث‌های برباد رفته را چگونه مسترد کرد.

امیدهای تازه

فعالیت‌ها و همکاری ‌های برخی از کشور های فرهنگ دوست در چند سال اخیر برای باز گرداندن آثار دزدی شده موزیم ملی به افغانستان و شناسایی شماری از آثار مسروقه از موزیم ملی و از ساحات باستانی کشور، امیدهای زیادی را خلق کرد.

در تازه ترین گزارشی که عمران خان مسعودی رییس موزیم ملی از چگونگی استرداد و جمع اوری آثار باستانی در کشور منتشر کرده تصریح شده که در جریان یک سال اخير، بيش از ١٤٠٠ اثر تاريخى به شمول دوره بوديزم، از داخل و خارج کشور به موزيم ملى سپرده شده و  اين می‌تواند پیشرفتی باشد، بر غنامندى موزيم ملی.

اين آثار، شامل ٣١٧ قلم است که شمارى از آنها از منطقه مس عينک ولايت لوگر و شهداى صالحين شهر کابل به دست آمده و از طريق انستيتيوت باستان شناسى، به موزيم تحويل داده شده است.

عمران‌خان مسعودى ریيس موزيم ملى کابل در گفت وگو با خبرگزاری پژواک، گفته که ساير آثار، از مناطق ديگر توسط ارگان‌هاى امنيتى کشف و به دست آمده است.

به گفته‌ی وی در میان اين آثار، ٣٢ پارچه نيز شامل است که اشکال مختلف به شمول مجسمه ها و ظروف مسى و گلى را احتوا مي‌کند.

روند جمع اوری آثار از کشورهای بین‌المللی

روند جمع آوری و استرداد آثار مسروقه‌ای که در جریان بی‌ثباتی‌ها از موزیم ملی و ساحات باستانی به سرقت رفته بودند همچنان ادامه دارد، فعالیت‌های مسوولان موزیم ملی و همکاری کشورهای بین المللی در برگرداندن آثار مسروقه گامی به پیش است.

رييس موزيم ملى کابل در باره‌ی منابع بيرونى، می‌گوید که انگلستان ٢١٥ سکه مسى را از طريق سفارت افغانستان و امريکا پنج پارچه طلايى و يک جگ برونزى را به افغانستان برگردانده است.

اين آثار تاريخى، مربوط دوره‌هاى مختلف به شمول کوشانى‌ها(بوديزم) است. کوشانى‌ها بين قرون٢-٥ ميلادى در افغانستان زيست داشتند.

تلاش‌های دولت افغانستان و در خواست کمک از انترپول- پولیس بین‌الملل- به منظور گردآوری آثار غارت شده از حراجی‌های اروپا و حمایت کشورهای اروپایی از این طرح باعث شد که از سال ٢٠٠٧ ميلادى به این طرف، بيش از ٩ هزار اثر از خارج کشور از موزيم لندن، ناروى، دنمارک و آلمان به کشور مسترد شود.

گرچه که میزان زیان‌های وارده بر موزیم ملی فاجعه بار بود، تا آنجا که عمران خان مسعودی می گوید که از بیش از یک‌صدهزار آثار تاریخی که در موزیم کابل وجود داشت، هفتاد درصد آن در جنگ‌هاى دهه ١٣٧٠ ناپدید شد و از بازرهای سیاه پاکستان سر برآورد.

پیش از جنگ‌های دهه هفتاد، با تلاش‌های مسوولان موزیم ملی نزدیک به ٢٢ هزار قلم آثار مهم را در ارگ و ٨٠٠ تا يک‌هزار قلم آثار را در وزارت اطلاعات و فرهنگ، جابجا کردند تا از دست ستیزه جویان نجات یابند.

اکنون  اما با برگشت شماری از آثار تاریخی به موزیم ملی، 40 تا پنجاهزار اثر در موزیم ملی وجود دارد و رییس موزیم ملی امیدوار است که تا پایان سال جاری خورشیدی بتواند یک صدهزار آشیای تاریخی را در موزیم نگهداری کند.

مستند سازی

اکنون با تلاش‌های عمران‌خان مسعودی رییس موزیم ملی کابل، قرار است گام مهمی به منظور مستند سازی آثار باستانی برداشته شود، امری که برای ارزیابی آثار و معرفی پیشینه تاریخی حیاتی است.

آقای مسعودی با درک اهمیت مستندسازی و طبقه بندی اشیای باستانی در موزیم کابل از مستند سازی آثار خبر داده است.

وی گفته که  قديمى ترين آثار موجود در موزيم ملى کابل که مستندسازی شده، يک مجسمه کوچک و شماری آثار سفالى است، که قدامت شان به  ١٥ قرن قبل از ميلاد بر مي‌گردد.

فراخوان رییس موزیم ملی کابل مبنی بر گرداوری و شناسایی آثار باستانی و همکاری مردم در غنی سازی موزیم ملی، نشان میدهد که به رغم کارشکنی‌های دولت و ارگان‌های امنیتی در مراقبت از آثار باستانی انگشت شمار افرادی هستند که برای حفظ و نگهداشت از گنیجه باستانی کشور تلاش می‌ورزند.

شکنندگی وضعیت آثار باستانی

با آنکه انتظار می‌رفت، مراقبت‌های لازم از ساحات باستانی کشور انجام شود و نیروهای امنیتی در هماهنگی با وزارت اطلاعات و فرهنگ و دفترهای ولایتی این وزارت، مانع کاووش‌های غیر قانونی در ساحات باستانی کشور شوند، اما با افزایش کاووش‌های غیر قانونی در ولایت‌های کشور، اکنون کاووش‌های غیر قانونی و قاچاق آثار باستانی افزایش یافته است.

زورمندان محلی در همکاری با نیروهای امنیتی و پولیس در برخی از ساحات باستانی دست به کاووش‌های غیر قانونی می‌زنند، امری که اکنون به تجارت غیرقانونی زورمندان محلی تبدیل شده است.

با این وصف، هنوزهم آثار تاريخى در بعضى ساحات کشور، به شکل خودسرانه به دست آمده و به خارج قاچاق مي‌شوند.

بر اساس ماده نهم  قانون اساسى:" معادن و ساير ذخاير زيرزمينى وآثار باستانى از ملکيت دولت است ..."  از این ماده استنباط می‌گردد که  دولت مسوولیت دارد تا با تمام توان از میراث فرهنگی - باستانی کشور حفاظت  و نگهداری کند.

اما سهل انگاری و غفلت دولت افغانستان در بیش از دوازده سال گذشته سبب نقض ماده نهم قانون اساسی شده است. ارگان‌های محلی و نهادهای وابسته به دولت در این زمینه سرمایه ‌گزاری نکردند و در بسیاری موارد خود در تخریب ساحات باستانی و انتقال گنجینه‌های باستانی به خارج از کشور ممد واقع شدند.

شاید این زخم ...

به سگي مانندي

كه پايش وسط جاده مانده باشد

و رهگذران

سنگي سرخوشانه

نثارش كرده باشند

شايد اين زخم

نام ديگرش زندگي است

كه هر روز آوار مي‌شود تنت را

و شب‌ها دود می‌شوی

در نفس سوخته‌ی "كابل"

بي‌آنكه حرارتي باشي

بر دستان يخ‌زده‌ی كودكان اسپندي

عصر زوال کمره‌ی عکس فوری در افغانستان

کمره عکاسی دست‌ساز افغان‌ها اکنون یک سده را پشت سر گذاشته است. سرگذشت این جعبه‌ی جادویی با تمام سادگی‌اش، می‌تواند نشاندهنده‌ی نبوغ و خلاقیت عکاسان افغانستانی در بیش از صد سال اخیر باشد
Photo: ‎پس از صد سال؛ 
عصر زوال کمره‌ی عکس فوری در  افغانستان

کمره عکاسی دست‌ساز افغان‌ها اکنون یک سده را پشت سر گذاشته است. سرگذشت این جعبه‌ی جادویی با تمام سادگی‌اش، می‌تواند نشاندهنده‌ی نبوغ و خلاقیت عکاسان افغانستانی در بیش از صد سال اخیر باشد. 
شاید تصور ساخت چنین کمره‌ای در آن اوضاع و احوال در افغانستان دشوار بود و کارکرد و خدمات این کمره‌ی دست‌ساز را نمی‌توان فراموش کرد، کمره‌ای با مارک و نشان افغانی!
با ورود کمره‌های دیجتال و پدید آمدن سهولت‌های ویژه برای عکاسان، اکنون این کمره‌ی چوبی و عکاسان چیره‌دستی که با آن عکس می‌گرفتند در معرض فراموشی و نابودی قرار دارند.
با هجوم سیل‌آسای فن‌آوری مدرن، امروز شاید کسی به فکر ساخت چنین کمره‌هایی نباشد و عکاسانی که در ساخت این کمره‌ها مهارت داشتند به تدریج فراموش شده و حاشیه‌نشین می‌شوند.
به هر روی آنچه که در این مقال آماج بحث قرار گرفته است، اختراع کمره‌ی مخصوص عکس فوری توسط عکاسان افغان است: کمره جعبه‌ای که پس از یک سده هنوز هم برای عکاسان جهان جاذبه دارد و در سال‌های پسین شمار زیادی از عکاسان بین‌المللی به افغانستان آمدند و شگفتی این کمره جعبه‌ای ساخت عکاسان افغان را از نزدیک مشاهده کردند.
لوکاز بیرک و سن فولی در سال 2005 در بخش پروژه‌توسعه‌ی جهان‌گردی در افغانستان کار می‌کردند ‌و در جریان کار، به کمره‌های جعبه‌‌ای ساخت افغانستان برخوردند.
ساختار این کمره برای

شاید تصور ساخت چنین کمره‌ای در آن اوضاع و احوال در افغانستان دشوار بود و کارکرد و خدمات این
 کمره‌ی دست‌ساز را نمی‌توان فراموش کرد، کمره‌ای با مارک و نشان افغانی!

با ورود کمره‌های دیجتال و پدید آمدن سهولت‌های ویژه برای عکاسان، اکنون این کمره‌ی چوبی و عکاسان چیره‌دستی که با آن عکس می‌گرفتند در معرض فراموشی و نابودی قرار دارند.
با هجوم سیل‌آسای فن‌آوری مدرن، امروز شاید کسی به فکر ساخت چنین کمره‌هایی نباشد و عکاسانی که در ساخت این کمره‌ها مهارت داشتند به تدریج فراموش شده و حاشیه‌نشین می‌شوند.
به هر روی آنچه که در این مقال آماج بحث قرار گرفته است، اختراع کمره‌ی مخصوص عکس فوری توسط عکاسان افغان است: کمره جعبه‌ای که پس از یک سده هنوز هم برای عکاسان جهان جاذبه دارد و در سال‌های پسین شمار زیادی از عکاسان بین‌المللی به افغانستان آمدند و شگفتی این کمره جعبه‌ای ساخت عکاسان افغان را از نزدیک مشاهده کردند.
لوکاز بیرک و سن فولی در سال 2005 در بخش پروژه‌توسعه‌ی جهان‌گردی در افغانستان کار می‌کردند ‌و در جریان کار، به کمره‌های جعبه‌‌ای ساخت افغانستان برخوردند.
ساختار این کمره برای" سن" و بیرک" جالب واقع شد و آنان پس از مطالعاتی دریافتند که خطر نابودی کمره عکس فوری افغانستان و فراموشی سازندگان این ابزار عکاسی را تهدید می‌کند.
سن فولی و بیرک به زودی پروژهی حفظ و مراقبت از کمرهی عکس فوری را در افغانستان اساس گذاشتند و با مستندسازی شیوه‌ی کار با این کمره و چگونگی ساختن کمره‌های مشابه، کار ارزشمندی را به منظور پاسداشت از این میراث صدساله افغان‌ها انجام دادند: امری که شاید شهروندان کشور و نهادهای فرهنگی کمتر به فکر آن باشند.
به باور این مستندسازان، افغانستان آخرین منطقه‌در سیاره‌ی زمین است که عکاسان از این نوع کمره‌ی ساده برای عکس‌برداری استفاده می‌کنند و این ابزار عکاسی را “کمره‌ی فوری” می‌نامند. جعبه‌ی چوبی دست‌ساختی که شامل "تاریک‌خانه" و "کمره" است. شهروندان افغانستان عکس‌های پرتره‌یشان را با این کمره‌ها ثبت می‌کنند.
در بیش از یک سده‌ی اخیر به طور معمول، عکس‌های هویت با این کمره‌ها گرفته می‌شدند، البته برای نخستین بار شمار محدودی از کمره‌های عکاسی تنها در دهلیزهای شاهی دیده می‌شدند که به خانواده‌ی شاه اختصاص داشتند اما به تدریج با نیازهایی که در صدور شناسامه‌های هویت شهروندی احساس می‌شد این کمره‌ها وارد بازار شدند.
درباره این که برای نخستین بار چه کسی کمره‌ی عکس فوری افغانی را ساخت اطلاعی در دست نیست اما شمار این کمره‌ها در کابل، جلال‌آباد، مزار شریف زیاد شد و با ورود مهاجران افغان به پاکستان تا پیشاور نیز رسید و عکاسی با "کمره‌ی فوری" در پیشاور نیز رونق یافت.
در زمان حکومت سیاه طالبان این کمره غیرقانونی اعلام و عکاسی ممنوع شد. عکاسان مجبور شدند تا کمره‌های شان را از چشم طالبان مخفی دارند یا بشکنند.
هدف از راه‌اندازی"پروژ کمره‌ی جعبه‌ای افغانستان" این بود که زمینه را برای مراقبت و نگهداری کمره‌های فوری فراهم سازد و این پروژه برنامه‌های آموزشی ارزشمندی را برای ساخت، نگهداری و چگونگی استفاده از کمره‌ی فوری تهیه کرده است.
لوکاز بیرک و سن فولی با ایجاد پروژه‌ی حفظ و مراقبت از کمره‌های دستساز عکس فوری در افغانستان، کارهای ماندگاری را انجام دادند.
اطلاعات کلی درباره پسزمینه و خاستگاه کمرهی عکاسی در افغانستان و همچنان عکاسی افغان‌ها در پاکستان، مجموعه‌های متنوعی از کارهای عکاسان افغان و ساخت فلم‌های مستند از چگونگی ساخت کمره‌ی جعبه‌ای عکس فوری بخشی از کارهایی است که بیرک و سن فولی در وب سایتی که برای "کمره‌ی عکس فوری" ساخته اند به صورت آنلاین گرد آمده است.
***
برای اطلاعات بیش‌تر از این وب‌سایت دیدن کنید!
WWW.AfghanBoxCamera.com

بیسد و بیش از نیم سده فعالیت‌های هنری

عبدالقیوم بیسد؛ از پیش‌گامان تیاتر افغانستان پس از 70 سال فعالیت‌های فرهنگی- هنری به عمر 85 سالگی با جهان بدرود گفت، تیاتر و جامعه فرهنگی را به سوگ نشاندhttp://bakhtarnews.com.af/dari/media/k2/items/cache/b980d0e505bda269b5204efea53f4b77_XL.jpg.

کسی که بیش از نیم سده برای اعتلای فرهنگ و هنر زیست و خون دلش را به پای درخت نوپای تیاتر افغانستان  ریخت و به‌رغم مشکلات اقتصادی - مالی تا نفس‌ آخر، قناعت پیشه کرد و با عزت و کرامت زیست. کسی که بیش از نیم سده شاهد رنج و درد مردمش بود و برای بیان این همه درد راهی را  جز "هنر" انتخاب نکرد.

تیاتر، شعر و نوشتن جزو جدایی ناپذیری از زندگی او بود.

 اکنون او در میان ما نیست و روح بلند او نتوانست بیش از این شاهد، این همه رنج باشد. سال‌ها از بیماری کلیه رنج برد و در روزهای حیاتش کمتر کسی سراغ او را می‌گرفت.

این مرد بزرگ، هستی اش را برای رشد هنر و تربیت هنرجویانی که عطش دانستن داشتند، بخشید اما خود در سال‌های آخر زندگی، توان مالی نداشت که  بیماری گردن و عفونت کلیه اش را در مان کند، مسوولان فرهنگی، تنها به عیادت‌های نمایشی که باب جامعه  دروغ سالار- ماست اکتفا کردند و دست سخاوت‌مندی پیدا نشد تا بر دردهای "پدر تیاتر" کشور  مرهمی شود.

انگشت شمار نویسندگانی بودند که هرازگاهی به دیدارش می‌رفتند و یا از کارنامه و فعالیت‌های او یاد می‌کردند اما خشونت این جغرافیای نامتمدن، تاثیراتش را روی او گذاشت و او با داغ‌ها و گلایه‌های زیاد، در 14 قوس 1392 خورشیدی در خانه اش در کابل به جاودانگی پیوست.

شجاعت و مناعت طبع او زبان زد همه بود. در جغرافیایی که رنگ" تملق"، " چاپلوسی" و " تعلق" صورت و سیرت انسانی را تغییر داده است، با رفتن چهره‌هایی چون بیسد" شهر از وجود رادمردانی که به پای خوکان زر هنرشان را نریزند، خالی می‌شود.

کارنامه استاد بیسد درخشان  و بی‌بدیل است و خدمات او را هیچ وجدان بیداری فراموش نمی‌کند، حق و حقوقی را که به گردن جامعه فرهنگی دارد، نمی‌شود انکار کرد.

سخن در باره‌ی او فکر پالوده می‌خواهد، کسی که با فراموشی رنج خود، لبخند را به مردم هدیه می‌کرد و تفکر اصلاحی و انتقادی‌اش را بدون هیچ هراسی در قالب تیاتر به افکار عامه منقل می‌کرد.

بی‌هیچ ترسی، شجاعانه وضعیت جامعه را به نقد می‌کشید  و با تیاتر و تمثیل " امر به معروف و نهی از منکر" می‌کرد. جامعه‌یی که به نام دین و آیین، تیشه به ریشه " معروف" می‌زند و  در جنگل " منکرات" خشونت و دهشت را ترویج می‌کنند.

 بیسد در چنین وضعیتی،  بی‌باکانه بر ابرهای متراکم منکراتی که بر سر مردم سایه انداخت بود  می‌تاخت و شجاعانه روی صحنه می‌رفت و زبان به نقد "منکرات" می‌گشود.

 بیسد، بیش از شصت سال  از عمرش را صرف تیاتر، نمایشنامه نویسی، تدریس و اجرای تمثیل‌ کرد تا آنجا که از خود جدا شده و به هنر پیوسته بود.

"خود"ی که با ویژگی‌های احساسات و عواطف و سود و زیان شخصی تعریف می‌شود و می‌تواند دست و پای آدم را محدود کند. این رهایی از خود در کارنامه در خشان او موج می‌زند.

خاطره‌ی استاد بیسد در باره مرگ دخترش بیانگر رهایی او از "خود" و پیوستن به خلق است.

 استاد در مصاحبه با یکی از رسانه‌های کشور، خاطره‌یی را نقل کرده است که دختر هشت ساله اش در مسیر جلال آباد- کابل در حادثه ترافیکی کشته می‌شود و استاد با بدن بی‌جان دخترش به کابل می‌رسد. برنامه چنین بوده که عصرهمان روز استاد باید در مراسم بزرگداشت از آنتوان چخوف – رمان نویس شهیر روس- اجرای زنده داشته باشد.

استاد، در آن وضعیت حساس و دردآود نمی خواهد دعوتنامه را رد کند و رسالت هنری‌اش را انجام ندهد؛ گریه‌ها و غم بزرگ از دست دادن دخترش را برای لحظاتی پنهان می‌کند، روی صحنه، می‌رود و نقش کمدی- شاد را اجرا می‌کند. لحظه‌یی که باید می‌گریست او می‌خندد و با این اجرا، گل لبخند را به  شهروند کشور هدیه می‌کند؛ امری که تصورش کار ساده‌یی نیست، کسی که جگره گوشه اش را از دست داده باشد کمتر پیش میاید که با چنین ایثار و شجاعت، بخاطر مردم روی احساسات  و عواطف شخصی پا گذاشته و به خشنودی خلق بیندیشد. بیسد، شعار نمی‌داد و عمل می‌کرد.

بیسد از مقطع نوجوانی گرایش خاصی به هنرهای تمثیلی داشت و آرزوداشت که روزی بتواند  وارد این عرصه شود. این آرزو با حضور وی در در نمایش تراژیک " میراث" اثر عبدالرشید لطیفی نمایشنامه نویس افغان تحقق یافت.

اکنون میراث او کارگردانی بیش از 300 نمایشنامه از نویسندگان معروف، ملودرام‌های رادیویی، آثار پژوهشی، نزدیک به دوصدافسانه‌ برای کودکان، شعرها و تصنیف‌هایی هستند  که در کارنامه او می‌درخشند.

استاد در تیاتر و سینما پیشگام و جزو نخستین‌ها بود که وارد تیاتر و سینما شد و سهم خود را رسالتمندانه در جهت رشد و اعتلای فرهنگ تیاتر  بدرستی انجام داد.

خدمات و کارکردهای بیسد در این کوتاهه قابل بازگویی نیست و  این نبشتار، تنها می‌تواند یادکردی باشد از خدمات هنری و فرهنگی او.

در روزگاری که هنر و هنرمند صدایش شنیده نمیشد و به هنر بها داده نمی‌شد. استاد بیسد بود که آستین همت برکشید و هنر را از دام‌کده‌ی زوال و ابتذال برون کشید و گفت که تنها  تیاتر می‌تواند چهره تحریف شده انسانیت را به جامعه نشان دهد و دورنمای ابتذال و هبوط ارزش‌ها را به نمایش گذارد.

روحش شاد و یادش گرامی!

آلیس وعصر طلایی داستان کوتاه


alt

پنج‌شنبه دهم اکتوبر2013 میلادی، انتظار به پایان رسید و سرنوشت نوبل ادبیات 2013 مشخص شد. برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات کسی نبود، جز آلیس مونرو؛ بانویی که"استاد داستان‌ کوتاه معاصر" نامیده شد و کارهایش مورد تمجید و ستایش فراوان قرار گرفت.

امسال وقتی مونرو برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات اعلام شد، مخالفان و منتقدانش بسیار اندک بودند، امری که پیش از این بارها اتفاق افتاده بود که پس از اعلام برندگان نوبل ادبیات، موجی از انتقادها به آدرس آکادمی نوبل سرازیر می‌شد و هیأت داوران نوبل ادبیات را به باد انتقاد می‌گرفتند. سکوت منتقدان شاید نشان دهنده این امر باشد که گزینش هیأت داوران جایزه نوبل ادبیات2013 درست بوده و کسی را انتخاب کرده اند که کارهایش مقبول عام و خاص است.

مونرو از محبوب‌ترین نویسندگان انگلیسی زبان داستان‌ کوتاه معاصر است. لحظاتی پس از برنده شدنش، شماری از نویسندگان مطرح جهان انتخاب وی را به عنوان برنده نوبل ادبیات تبریک گفتند.

آکادمی نوبل در استکهلم گفت که بانو مونرو14مجموعه داستان نوشته و شایستگی این را دارد که او را "ستاد داستانکوتاه معاصر" بنامیم.

مونرو پس از سائول بیلو، دومین نویسنده کانادایی و سیزدهمین زنی است که برنده جایزه نوبل می‌شود.

این رویداد به مثابه پیروزی بزرگی برای او همکاران ادبی‏‌اش تلقی شد؛ امری که نویسندگان و خوانندگان مشتاق او را در سراسر جهان خوش‌حال و شگفت‏‌زده کرد.

باری او درباره علاقه اش به کتاب به گاردین گفته بود:«زمانی که کوچک بودم کتاب چیزی شبیه جادو به نظرم می‌رسید و می‌خواستم بخشی از این امر جادویی باشم.«

"زندگی زنان و دختران"نخستین مجموعه داستان این نویسنده است که در سال 1971 زمانی که وی دانشجوی دانشگاه وسترن انتاریو بود منتشر شد.

این رویداد به طور عام برای امریکایی‌ها اتفاق حیرت‏‌انگیزی بود به این دلیل که پس از 20 سال این نخستین بار است که نویسنده‌ای از امریکا برنده جایزه نوبل ادبیات می‌شود.

پیش از اعلام برندگان جایزه نوبل، گمانه‏‌ها بر این بود که ممکن است امسال نوبل ادبیات، چهره‏‌هایی جدی‏تر از جویس کارول اوتس و فیلیپ راث امریکایی نداشته باشد البته این گمانه‏‌زنی نیز مطرح بود که آقای راث و خانم مونرو به دلیل کارهای ارزشمندشان نامزد نوبل ادبیات باشند.

بگذریم از اینکه گمانه‏‏‌ها چه بوده اما اعلام این خبر برای امریکایی‏‌ها خبر خوشی بود که پس از دو دهه نویسندگان امریکایی نوبل ادبیات را به خانه می‌‏آورند.

20 سال پیش؛ یعنی در سال 1993 تونی موریسون امریکایی آخرین جایزه نوبل را به د ست آورده بود.

مونرو می‌گوید زمانی که نویسندگی را آغاز کرد شمار محدودی نویسنده در کانادا وجود داشتند که مورد توجه جهان نبودند اما اکنون نویسندگان کانادایی در سراسر جهان شناخته شده هستند و آثارشان خوانندگان بسیاری دارد و مورد تحسین و احترام قرار می‌گیرد.

او می‏‌گوید از اینکه برنده نوبل اعلام شده هیجان‏زده است و ابراز امیدواری می‏‌کند که این اتفاق باعث شود تا نگاه‌ جهان به سمت نویسندگان کانادایی معطوف شود.

او در مصاحبه‏‌ای که با روزنامه نیویورک تایمز در سال جاری داشت گفت که بیش از هشتاد سال دارد ولی نگران کهولت سن نیست.

در آن مصاحبه، وی از آنچه که در جریان زندگی اش انجام داده ابراز رضایت کرده بود. او گفته بود که رسالتش را تمام کرده و برای مردن آماده است. مونرو گفته بود:«احساس می‌کنم آنچه را می‌خواستم انجام دادم و از این مسأله احساس رضایت دارم

پتر انگولاند؛ منشی دایمی آکادمی نوبل گفت مونرو کار حیرت‏‌انگیزی انجام داد. آقای انگلاند گفت:«آنچه که مونرو انجام داد به تنهایی کافی بود که وی را برنده این جایزه سازد، اینکه بخواهد که دیگر ننویسد تصمیم خودش است.»

ویژگی‌ها

داستان‌های مونرو شهرت خاص و هواداران زیادی دارد. او در داستان‏‌هایش به طبیعت و خصلت‌های انسانی می‏‌پردازد. او ساختار کلاسیک داستان کوتاه را متحول کرد.

داستان‏‌هایش را به طور غالب از جایی شروع می‌کند که انتظارش را نداشته باشیم و سیر داستان را با مهارت خاص به گذشته و آینده می‌برد: روایتی که خواننده را به مکان‌ها و فضای‌های داستانی پرتاب می‌کند. داستان‌های مونرو با پس‏زمینه فرهنگ مناطق روستایی کانادا گره خورده است.

او سوژه‌هایش را از خانه‌های روستایی در آنتاریو انتخاب می‏‌کرد: مسایلی چون روابط افراد، آرزوها، کار، نارضایتی و ... در داستان‌های او بازتاب یافته اند.

مجموعه داستان "جان شیرین" یا  زندگی دوست داشتنی(Dear life) سال گذشته نشر شد و مونرو گفته بود که این آخرین داستان وی خواهد بود و دیگر نمی‌نویسد.

پیش از این، به نظر می‌رسید که او چشم‏‌داشتی به جایزه‌های ادبی ندارد و از آنچه که در جریان زندگی پربارش انجام داده است، رضایت دارد.

شگفتی مونرو

آلیس مونرو در این سال‌ها در زادگاهش ایالت آنتاریوی کانادا زندگی می‌کرد و زمانی که کمیته نوبل خواسته بود که تصمیمش را به او اطلاع دهد وی در دسترس نبود. آلیس که سه دختر دارد شب دهم اکتوبر به دیدار یکی از دخترانش رفته بود. ساعت چهار صبح به وقت محلی، دخترش برای او خبری خوش داشت: خبری که ملکه داستان‌های کوتاه را شگفت‏‌زده کرد.

مونرو پس از شنیدن این خبر گفت: «نمی‌‏توانم احساسم را بیان کنم. این بیشتر از آن چیزی هست که باید شرح داد.»

او گفت: «امیدوارم که این رویداد مردم را متوجه این امر سازد که داستان کوتاه را دستِ کم نگیرند«.

استفین هارپر؛ نخست‏‌وزیر کانادا، در بیانیه‌ای گفت:«مونرو، نخسیتن زن کانادایی است که برنده جایزه نوبل ادبیات شد. کانادا به او افتخار می‌کند«.

عصر طلایی داستان کوتاه

بعضی از خوانندگان آثار مونرو با شگفتی تمام گفتند که دستان کوتاه وارد عصر طلایی خود شده است در حالی که پیش از این بیشترین برندگان نوبل ادبیات، رمان‏‌نویسان و شاعران بودند.

مونرو از همان آوان کودکی به کتاب و نوشتن علاقه داشت. پدرش دهقان بود و او در مزرعه پدری اش شرایط حاکم بر زندگی روستایی را به چشم خود می‌دید و تجربه می‌کرد.

مونرو با اینکه زود ازدواج کرد و در کنار نویسندگی مسئولیت مراقبت از دخترانش را نیز باید با همسر سابقش "جیمز مونرو" پیش می‌برد. وی به رغم اینکه در روستا زندگی می‌کرد و خانواده اش زیاد پولدار نبودند ولی همواره قفسه‌هایش پر از کتاب بود و به آثار بسیاری از نویسندگان دس‌ترسی داشت.

ملکه داستان کوتاه به این تصور بود که نوشتن داستان کوتاه آسان است و او باید رمان نوشته کند اما به تجربه دریافت که کاری، دشوارتر از نوشتن داستان کوتاه نیست. او تنها یک رمان نوشت. مونرو از بیست سالگی به طور جدی به نوشتن آغاز کرد و بدون وقفه سال‌ها نوشت و با ابداع فرم خاص در داستان کوتاه به شهرت رسید.

مونرو در مصاحبه با وال استریت ژورنال گفته بود که در جریان زندگی ادبی اش از هر فرصتی برای نوشتن استفاده کرده است.

اکنون، آلیس مونرو به مرز کهن‏‌سالی رسیده و بیش از شصت سال را بدون وقفه نوشته است و از بیماری جدی سرطان رنج می‌برد. اعطای جایزه نوبل برای او در چنین اوضاع و احوالی به مثابه گشوده شدن دریچه‌ای به سوی خوش‌بختی و پاداش بزرگ به پاس خدماتش در معرفی راه‏‌های تازه برای داستان کوتاه، تلقی خواهد شد.

گرچه او در سال 2012 گفت که آنچه را می‌خواسته در این سال‏‌ها انجام داده است و ترجیح می‏‌دهد که دیگر ننویسد، اما با این رویداد، ممکن است نظرش تغییر کرده باشد.

مونرو پس از دریافت نوبل ادبیات به منشی آکادمی نوبل ادبیات گفت که گرچه تصمیم گرفته بود که دیگر ننویسد ولی پس از این رویداد ممکن است، نظرش تغییر کند.

پایان سخن این‌که، جایزه نوبل از با اعتبارترین و ارزشمندترین جایزه‌های جهانی به شمار می‌رود.

جایزه نقدی نوبل، هشت میلیون "کرون" سویدنی است که برابر می‌شود با 1/8 میلیون دالر امریکایی.

سال گذشته 2012مویان چینی برنده این جایزه شد. در 2011 شاعر سویدنی؛ توماس ترانسترو، در 2010ماریو وارگاس یوسا؛ نویسنده پرویی و در 2009هرتامولر؛ رمان‌‏نویس آلمانی رومانیایی تبار، جایزه‌های نوبل ادبیات را دریافت کرده بودند.


چشم اندازِ  ممکن بر "دانایی‌های ممکن متن"




حاشیه

باز بودن باب ممکنات، زمینه‌های بیشتری را برای مطرح شدن معرفت تازه از پدیده‌ها و چیزها فراهم می‌سازد.

فهم مطلق و ایستایی در حوزه‌های معرفتی، شاید ناشی از فرصت ندادن به ممکنات باشد.

بت‌های ذهنی در تعارض با فهم کثرت گرا امکان ابراز وجود معرفت تازه را تقلیل داده و یا ناممکن می‌سازد.

شاید کسی تردید نکند که ما در جهان ممکنات زندگی می‌کنیم؛ جهانی که ایستایی را بر نمی‌تابد و همه چیز در حال صیرورتند.
هرگونه ایستایی در نظام کیهانی شاید فروپاشی عظیم را به دنبال داشته باشد؛ ایستایی مرگ آور و فاجعه بار.
در جهان درحال تغییر، چگونه می‌توان از امر ثابتی سخن گفت، گزاره‌ای که حضراتی چون پارامندس و هراکلیتوس حتا در عصر باستان به فهم آن پی‌برده بودند که عالم تمام در حال حرکت است و هیچ امر ثابتی در جهان نیست.

یا به بیان لایب‌نیتس هرگونه سکون فسادآور و پایان بخش حیات تلقی شده در این که حرکت و تغییر با ماهیت فلسفی به بیان لایب نتیس ذات محور و درون محور باشد یا به بیان برخی متکلمان غایت محور، بحثی نداریم؛ غرض از اشاره به این مقولات این است که در جهانی در حال "شدن" تصور ثبات و پایداری امری است دشوار! دشواری از این جهت که پندار ثبات ما را به مرزهای پوسیدگی و سقوط رهنمون می‌کند.

جزم‌گرایی و دترمنیسیم می‌تواند پروسه تغییر را از مسیر طبیعی اش منحرف کند، طعم تلخ جزمیت در فهم از متون آیینی و آیدیولوژیک شدن فهم متن، می‌تواند واضح ترین مثال باشد.

متونی که به پندار برخی از متولیان امور دینی، محملی برای تاویل و تفسیر کثرت گرا نیست و جهان متن را در "غیبت فهم" تنها به معنای واژگانی تقلیل داده تا پروسه تغییر را به بن بست بکشاند؛ بن بستی که امروز در تصادم با جریان‌های فکری کثرت گرا، جوی خون جاری کرده و مشتی” دهشت افکن و تروریست” را تحویل جامعه داده است.
در چنین وانفسای فکری، تولد رساله "دانایی‌های ممکن متن" در حوزه زبان و ادبیات اتفاقی است مبارک.

نوشتار حاضر، می‌تواند خوانشی باشد هرچند اجمالی از "رساله"ی فلسفی جناب یسنا؛ رساله‌یی که بدون فهم نظریه‌های ادبی و بدون شناخت انگاره‌های فلسفی در حوزه زبان درک آن دشوار می‌ماند و به این باورم که در نوشتار حاضر قطعیتی در درستی فهم من به عنوان خواننده متن مطرح نیست.
متن
1

دانایی‌های ممکن متن” را شاید تنها نوشتار تامل برانگیز با رویکرد فلسفی دانست که در حوزه زبان و ادبیات در سال‌های پسین در افغانستان ابراز وجود می‌کند.

این کتاب می‌تواند به شماری از پرسش‌های بنیادی پاسخ‌های در خور ارایه کند. پرسش‌هایی که تاکنون کمتر پاسخ درخور یافته اند و از جهتی می‌تواند رویکرد شالوده شکنانه به بسیاری از مقوله‌های ادبی داشته باشد و باب معرفت تازه‌ای را در حوزه ادبیات باز کند.

دریافت‌ها و فهم از مقولاتی چون "زبان، متن، اثر، ادبیات و نقد تاکنون برداشت‌های کلیشه‌یی و نخ نما بوده؛ شاید اغراق نباشد اگر بگوییم حتا نقد نویسانی که خیلی ادعای شان می‌شده نیز به شدت پابند کلیشه و ساختارهای سنتی بوده اند؛ ساختارهایی که اصول ثابت را معیار نقد قرار می‌دادند و فهم درست از غایت " نقد" نداشتند.
به بیان یعقوب یسنا، منتقدان ما در غیبت تیوری ادبیات و نظریه‌های ادبی، زبان به نقد می‌گشودند امری که به بحران نقد ادبی منجر می‌شود.
2
“دانایی‌های ممکن متن” آماجش شکستن تابوهای ذهنی ما در باره زبان، متن، اثر، مولف، خواندن، نوشتن و نقد است. بت‌هایی که شکستنش بدون چنین کتابی شاید ممکن نباشد.

فهم ما از مقوله‌های، زبان، متن، اثر، نقد، خوانش، مولف فهم سنتی و بسیط ( تک ساحتی) بوده است؛ فهمی که تغییرات را بر نمی‌تابد و فرصت بسط و تاویل کثرت گرا را از ما گرفته است.

به باور من در خوانش "دانایی‌های ممکن متن" ما با چیستی زبان( به مثابه امر مطلق و متافیزیکی) مواجه نیستیم، با کاکرد و امکانات زبان مواجهیم. اینکه زبان این ظرفیت را دارد تا ما را در غیبت جهان قرار دهد، امری که تصورش برای ما دشوار می‌ماند که "زبان" چگونه می‌تواند ما را در غیبت جهان قرار دهد.

«هنگامی که زبان، رابطه ی مستقیم و ثابت با جهان نداشته باشد؛ چگونه می‌توان از معنای ثابت و مشخص سخن گفت، آنهم در متن ادبی؛ چون زبان، جهان واقع و چیزها را در غیبت قرار میدهد؛ متن ادبی جهان و زبان را در غیبت قرار میدهد؛ این در غیبت قرار گیری جهان و زبان در متن ادبی؛ متن ادبی را چون فضای مجازی، خود بسنده، می‌کند.» - دانایی‌های ممکن متن، ص25-

به نظر می‌رسد "دانایی‌های ممکن متن" بر نگره استعاره‌ای نیچه در فهم از زبان متمایل باشد و برداشت استعاره‌ای از زبان را بر نگره افلاتونی ( که زبان را برداشت واقعی از جهان می پنداشت و از شعر و استعاره به دلیل هراس دور شدن از دنیای مُثل انتقاد می‌کرد.) ترجیح میدهد.

نگره دال و مدلولی و نشانه شناسانه‌ی سوسور نیز در این کتاب مجال بروز یافته است، یسنا اشاراتی به نظریه ساختارگرایان دارد و در باب گستره معنا و اینکه چگونه امر معنا دار به نشانه تبدیل می‌شود، توضیحات عالمانه ارایه داده است.

این رساله در بحث خوانش متن، بر نظریه ادبی رولان بارت تاکید دارد.
رولان بارت در بازگشایی و تبیین مقولاتی چون "متن" و "اثر " و وجه تمایز آن‌ها اشارات تامل برانگیزی دارد به بیان بارت، در چشم انداز جدید برای دانستن متن ادبی دانستن معنای قصد شده مولف در متن هدف نیست، هدف فهم متن ادبی است.

رولان بارت در تبین وجه تمایز اثر و متن، شالوده‌های خوانش متن ادبی را به مقهوم سنتی اش درهم می‌شکند. به باور بارت، در غیبت مولف امکان ارایه کثرت فهم و معرفت تازه از متن وجود دارد و این در صورتی امکان پذیر است که "متن" را جاگزین"اثر" کنیم. "دانایی‌های ممکن متن"، این بحث را به صورت مبسوط و قابل فهم پی‌گرفته است.

تلقی کلیشه‌ای رایج "فهم" و "معن" را مترادف هم قرار میدهد، در دانایی‌های ممکن متن، به این امر تاکید شده که فهم تاویل کثرگرا دارد و مراد از معنا دریافت ثابت و کانکریتی از متن است؛ امری که خواننده در صدد دریافت قصد مولف از متن به عنوان "ثر" است نه مثابه"متن"

بسط تمایز "معنا" و "فهم" امکان تاویل متن را فراهم می‌سازد چون به تعبیر یسنا وقتی معنا را امر مطلق و کانکریتی تلقی می‌کنیم و از جهان فهم و امکان‌های معرفت تازه دور می‌شویم. این دور شدن از نگرش سنتی به متن ناشی می‌شود؛ نگرشی که به "اثر" می‌پردازد و "متن" را به حاشیه می‌راند.

3
"دانایی‌های ممکن متن" در بسط نظریه هایدگر در چگونگی تاویل متن و برداشت کثرت گرا از فهم متن می‌پردازد با این تفاوت که هایدگر فهم متن را به مثابه امری که خواننده ذهنیت قبلی داشته باشد تلقی می‌کند و در فهم از متن است که امکان‌های تازه از هستی شکل می‌گیرد.
برداشت هایدگر از لوگوس شاید این باشد که اصولن " بودن" بدون زبان هستی پیدا نمی‌کند. زبان است که دانایی "هستندگی" را آشکار ساخته و از امر مستور، کشف حجاب می کند.

"عالم" نامستوری‌های هایدگری "ارض"” مستوری‌ها را کشف نموده و پرده از حقیقت برمیدارد. به بیان او، هنر است که در تبیین" حقیقت" کمک می‌کند.

به باور هایدگر، رابطه چیزها و زبان غیر منفصل است. در واقع واژه‌ها (دالها) اند که بر چیزها(مدلول‌ها) دلالت می‌کنند و هستی چیزها را پدیدار می‌کند و بدین جهت است که زبان مفهوم هستی شناسانه پیدا می‌کند. به بیانی "دازاین" یا امر"هستنده" در بستر زبان آشکار می‌شود.

"دانایی‌های ممکن متن" معرفت تازه از متن را مبتنی بر فهم کثرت گرا امکان پذیر میداند تا زمانی که اقتدار معنا به عنوان امر متافیزیک، مستقل و دور از جهان واقع شکسته نشود، امکان فهم متن دشوار است.

« اعتبار دهی به کثرت فهم، تعبیر، تلقی و دانایی، می‌تواند اقتدار معنای مستقل از انسان و جهان را به چالش بگیرد و معنابخشی جهان و متن را به انسان رجعت بدهد.” همان،ص17»

4
در "دانایی‌های ممکن متن" مراد از جهان زبان و جهان متن جهان واقع نیست؛ هستی به معنای جهان ایده و تصورات به کار رفته که از خود جهان ویژه‌یی دارد؛ جهانی که انسان را در سرخوشی و دلخوشی تصرف جهان واقع قرار میدهد.

نگاه استعاری به بیانی نگاه نیچه‌یی به زبان، ما را از جهان واقع دور می‌کند. دانایی‌های ممکن متن بر این نگره تاکید می‌کند که زبان جهان واقع را در غیبت قرار میدهد و این در غیبت قرار دادگی با متن بازسازی شده و در قالب ایده و تصور هستی می‌یابد؛ امری که هایدگر به آن نگاه دیگری دارد و هستی را همذات «دازاین» و هستندگی می پندارد و رابطه‌ی استعاره‌ای را بر نمی‌تابد.

5
نگاه پساساختارگرایانه و به تعبیری، نگاه فوکویی  و دریدایی در باره زبان و متن در این کتاب مجال بیشتر یافته است. به بیان فوکو زبان نمی‌تواند حقیقت جهان را بیان کند و خوانش متن را به مثابه تجربه فردی نویسنده تقلیل میدهد؛ امری که محملی هیچ حقیقتی نیست.
به بیان فوکویی و دریدایی، تاریخ و ادبیات بزرگترین جعل بشر بوده؛ جعلی که ما را از جهان واقع دور می‌کند؛ مفهومی که در "دانایی‌های ممکن متن" نیز به آن پرداخته شده و این رساله در تبیین نگره‌های شالوده شکنانه،  امکان‌ها و چشم اندازهای دیگر اندیشانه را به خواننده میدهد.

اگر زبان نمی‌بود شاید با چیزها نزدیک تر می‌بودیم ولی این پرسش همچنان وجود می‌داشت که چگونه چیزها را می‌شناختیم؟ شاید معرفت از چیزها دشوار می‌شد.

"دانایی‌های ممکن متن" به این امر تاکید دارد که زبان، ما را از جهان دور می‌‌راند ولی این خلا را با توضیحات و باز آفرینی چیزها پر می‌کند.


هینی؛ مُنادی صلح

مرگ شیموس جانستین هینی، شاعر، مترجم و نمایشنامه‌‏نویس ایرلندی و برنده نوبل ادبیات، بازتاب گسترده‌‏ای در جهان داشت. شیموس هینی متولد آپریل 1939 بود وچندی پیش (30 آگست2013)  به عمر 74 سالگی رخ به نقاب خاکشید.
مرگ هینی هوادارانش را دچار شوک کرد. دوستان نزدیك و چهره‌های برتر ادبیات که با آثار او آشنایی داشتند، فقدان او را"ضایعه‌ی بزرگ" خواندند.
بازتاب مرگ او در بین دوستان و هواداران شعرش در سطح ملی و بین‌المللی نشاندهنده‏‌ي جایگاه مهم او در حوزه‏‌ي ادبیات انگلیسی است.
دوست شاعرش میشل لانگلی نوشت: احساس می‌کنم برادرم را از دست دادم. فرانک مک‌گینیس نمایشنامه‏نویس ایرلندی گفت: هینی بزرگ‌ترین چهره‏‌ي فاخر نسل من بود که همتا نداشت. کالم توبین نوشت: در عصر بمب و آتش هینی شعر را  به عنوان الترناتیف به جهان پیش‌نهاد کرد. فابراند فابر، ناشر آثار هینی نوشت: تاثیرات هینی در حوزه‌ی ادبیات و فرهنگ قابل اندازه‌‏گیری نیست.
پس از مرگ او، دو سوم از کتاب‌هایش  در بریتانیا به فروش رفت. شعرهای او بوی علف‌های مزارع ایرلند شمالی را داشت: جایی که او متولد شده بود و بارها در آثارش گفته که خیلی چیزها را از روستای پدری‏اش یاد گرفته و زندگی  شاعرانه را در “موسبان” از طبیعت آموخته است.
ادامه نوشته

" من رویایی دارم"


"  I have a dream "

پنجاه سال از سخنرانی تاریخی مارتین لوتر کینگ گذشت و امروز بخشی از رویاهای او (که تا آن روز تنها رویا بود) با حضور نخستین رییس جمهور سیاه پوست در کاخ سفید و اعطای حقوق برابر به سیاه پوستان به وقوع پیوست.
"رویای" رقع تبعیض نژادی، برابری سفیدها با سیاه‌ها، اعطای حق رای، حق تحصیل، داشتن امتیازات شهروندی و رویای نواخته شدن "زنگ آزادی".

شاید پنجاه سال پیش هم‌نسل‌های لوترکینگ در کشور من نیز رویاهایی داشتند که امروز تحقق نیافته است
من و هم‌نسلانم امروز "رویاهایی" داریم که روزی شاهد رفع نابرابری، برچیده شدن سایه استبداد و به صدا در آمدن "زنگ آزادی" در کشورمان باشیم.

ما هم رویایی داریم که روزی انحصار قدرت شکسته شود. اقلیت‌های تباری، زبانی و دینی از سهم برابر و آزادی‌های انسانی بدون هیچ تهدیدی برخور دار شوند.

ما هم رویایی داریم که هندوباوران و سیک‌ها، بلوچ‌ها، ازبیک‌ها و هزاره‌ها، تاجیک‌ها و پشتون‌ها، ایماق‌ها و پشه‌یی، نورستانی و... دست در دست‌هم داده از دشت‌های هلمند، کوه‌های بامیان، بلندی‌های پامیر و کوه پایه‌های مشرقی سرودِ آزادی را سردهند.

ما هم رویایی داریم که بیش از این شاهد" خون" و " خشونت" نباشیم.
ما هم رویایی داریم که بدون ترس از "برادران ناراضی" بتوانیم به دره‌ها و کوه‌های این جغرافیای زخمی آسوده خاطر سفر کنیم و سهمی از زندگی انسانی داشته باشیم.

به امید روزی که مردمان کشور من از جنوب و شمال با الهام از "مارتین" بزرگ رویای شان را به امر واقعی مبدل کنند.
Photo: ‎

عکاسی؛ دید نو به جهان

به روایت  قریب به اتفاق 19 آگست به عنوان روز جهانی عکاسی شناخته شده  و به روایت دیگر اول ماه جون. خیلی مهم نیست که کدام یک از این دو تاریخ را باید به رسمیت شناخت ولی تا جایی که در این دو سه سال اخیر مشاهده کردم 19 آگست به عنوان روزجهانی عکاسی دارد رسمیت پیدا می‌کند که این مساله در ذات خود رویدادی است مبارک تا هر سال در 19 آگست عکاسان جهان ضمن گرامیداشت از این روز، تجربه‌ها و آثار شان را باهم شریک سازند.

Mastertechnika2000

به این بهانه می‌خواستم جُستاری داشته باشم در باره‌ی عکاسی و دگردیسی‌هایی که با پدید آمدن کمره عکاسی در دو سده اخیر در دنیای تصویر رخ داد و این‌که سهم افغانستان از این پدیده مدرن چیست پرداختن به این موضوع مهم اما در این مختصر امکانش نبود.

 برای اینکه یاد بودی داشته باشیم از روزجهانی عکاسی، تنها با رویکرد کوتاه به پس زمینه تاریخی عکاسی و جایگاه آن در جهان امروز بسنده می‌کنم.

در افغانستان؛ جایی که عکاسان حرفه‌یی  کمتر عرض اندام کرده اند شماری از تصویرنگاران از این روز آگاهی داشتند  ولی به صورت رسمی یا در سطح رسانه‌ها دیده نشد که از این روز یاددهانی شده باشد.

  از نخستین روزی که آرزوی انسان برای ثبت تصویر با کمک دستگاه دست ساز  به واقعیت پیوست تا امروز تحولات عمده‌یی در دنیای عکاسی پدید آمده است. اگر سرآغاز تولد عکاسی را از سده هجده در نظر گیریم، امروز عکاسی 174 ساله می‌شود. در جریان این دو سده رویدادها و تحولات شگرف در دنیای عکاسی رونماشد. دگردیسی‌هایی که از "داگروتایپ" و "کلا تایپ" در ابزار و شیوههای عکاسی رخ داد  شگفت انگیز است.

روزجهانی عکاسی ریشه در اختراع داگروتایپ  Daguerreotype دارد. عکاسی با نوآوری لویس داگویر- جوزیف نایسفور نیپس در 9 جولای1839  نام و هویت تازه به خود گرفت.

اندکی پس از این نوآوری آکادمی فرانسه اختراع داگروتایپ را به رسمیت شناخت و چند ماه پس از آن دولت فرانسه در 19 آگست 1839 به طور رسمی اختراع لویس داگویر را "تحفه آزاد جهانی" اعلام کرد تا پس از آن هرکس بتواند یافته‌هایش را با کامره عکاسی ثبت کند.

کلوتایپ CALOTYPE  نوآوری دیگری بود که فرایند عکاسی را سرعت بخشید این وسیله به سال 1839 توسط "ویلیام فاکس تالبوت" ساخته شد پس از ساخت کلوتایپ که در واقع ادامه و تکمیل کننده طرح لویس داگویر بود که در 1839 با تکمیل شدن هردو اختراع در دنیای عکس، سال 1839 میلادی را  تاریخ پدیدار شدن عکاسی نامیدند.

از آن زمان تا امروز تغییرات گسترده در شکل و شمایل کامره‌های عکاسی به وجود آمده است. عکاسی با  ابزار بسیار ابتدایی  بعدها با کامره‌های آنالوگ و دستی  متولد  شد و امروز با انقلاب دنیای دیجیتال کمره‌های دیجتالی دنیای تصویرنگاری را متحول کرده است.

تاریخچه روزجهانی عکاسی

کارسک آرای استرالیایی، جوان عاشق و دلداده عکاسی در سال 2009 پروژه روزجهانی عکس را اساس گذاشت. "کارسک آرای" 21 ساله، یک آرزو داشت و آن چیزی نبود جز ایجاد  اتحاد و همبستگی میان عکاسان جهان. او میخواست با ایجاد این پروژه زمینه را برای همبستگی و شناخت عکاسان  در سطح جهان فراهم سازد تا عکاسان بتوانند تجربیات شان را در سطح جهان با هم شریک سازند و به همین مناسبت در سطح جهان از عکاسی و تصویر نگاری تجلیل شود.

در 19 آگست 2010  "کارسک آرا" برای نخستین بار روزجهانی عکاسی را با راه اندازی گالری آنلاین با 270 عکس و با حضور آثاری از 100 کشور جهان تجلیل کرد و به این ترتیب سنت گرامیداشت از روزجهانی عکاسی در 19 آگست با تلاش‌های این عکاس استرالیایی اساس گذاشته شد.

البته او نخستین کسی نبود که  رویایی روزجهانی عکس را در سر داشت. پیش از او عکاسان هندی در 2005 سنت گرامیداشت از روزجهانی عکاسی را در ماه جون پایه‌گزاری کرد اما به نظر می‌رسد شاید به دلیل ناهماهنگی جهانی این روز به رسمیت شناخته نشد.

گرچه امروز هم اختلاف‌هایی در زمینه وجود دارد ولی با تمام این اختلاف روایت‌ها، مهم این است که روزی را بنام عکاسی در سطح جهان قرار است تجلیل کنیم و این عکاس استرالیایی با تلاش‌های خستگی ناپذیرش نوزدهم آگست را تقریبا در سطح جهان رسمیت داده است.

 دست کم امسال در صفحات اجتماعی و شبکه‌های انلاین عکاسانی از کشورهای مختلف جهان 19 آگست را به عنوان روزجهانی عکاسی شاد باش گفتند  و شماری از عکاسان هندی نیز نوزدهم آگست را در صفحات رسمی شان یاد آوری کرده بوند.

هرچه هست کاری به این اختلاف‌ها ندارم اما از حق نگذریم "کارسک" اکنون این پروژه را به پروسه جهانی تبدیل کرده است.

 سایت "روز جهانی عکاسی" (world photography day)   که به منظور گرامیداشت از روزجهانی عکاسی بنیانگزاری شده است با اشاره به روند تاریخی عکاسی می‌نگارد:" عکاسان 19 آگست را به عنوان روزجهانی عکاسی گرامی میدارند و به این بهانه از عکاسان گذشته و حال و اینده وکارهای زیبای شان پاسداری می‌کنند."

امروز ما می‌توانیم خاطره‌های مان را در سراسر در ظرف چند ثانیه شریک سازیم امروز به روشنی می‌بینیم که عکاسی کاملن متحول شده انقلاب کمره‌های دیجتال فاصله‌ها را درهم شکسته است.

امروز کمتر کسی را می‌توان یافت که با ابزار عکاسی مجهز نباشد. تلفن‌های همراه، تابلت، کمپیوتر و ... با استفاده از این ابزار

ما می‌توانیم جاها  و مکان‌های زیبا را از خانه‌های مان تماشا کنیم.  بدون اینکه به انجا برویم و هزینه کنیم ما می‌توانیم سرگذشت و تجربه‌های مان را با دوستان در دیگر شهرها شریک سازیم. ما می‌توانیم هزاران کیلومتر دور تر از محل زندگی مان شاهد رشد  بچه‌ها و نوه‌های مان باشیم. این جمله‌ها از جمله کاربست‌های عکاسی است که در سایت " روز جهانی عکاسی" بازتاب یافته اند.

 کوتاه سخن اینکه روزجهانی عکاسی فرصتی است برای چگونه ارتباط برقرار کردن به کمک این وسیله قدرتمند. زبان عکس زبان بین‌المللی است، زبانی که با قوه و قدرت بصری ما ارتباط دارد و ترجمان نمی‌خواهد.

چشم انداز تصویر نگاری در افغانستان

اگر سال 1839 میلادی را سر تاریخ تولد تصویر نگاری بنامیم، عکاسی امروز 174 ساله شده است و درست سی سال پس از تولد "داگروتایپ" نخستین عکس  از امیر عبدالرحمان خانه در سمرقند ( قلمرو امپراتوری روس‌ها) گرفته شد، یعنی در 1869 زمانی که عبدالرحمان خان در جنگ با حاکم وقت افغانستان امیر شیرعلی خان شکست می‌خورد به سمرقند می‌رود و امپراتوری روس دستور میدهد که پیش از فرستادن امیر به سن پترزبورگ باید او هیات همراه عکس‌های شان فرستاده شوند.

 داستان این عکس تاریخی  را علی کریمی منقد سینما  این گونه شرح میدهد که امیر را با همراهان به عکاس خانه می‌برند اما جز امیر بقیه عکس نمی‌گیرند با این استدلال که عکاسی حرام است.

گسترش و رشد فنون و ابزارعکاسی در افغانستان با نام امیرحبیب الله خان پیوند خورده است. گفته می‌شود در سال 1909 ابزار و وسایل عکاسی را از هندوستان وارد کرد.

علی کریمی در مقاله " سرگذشت عکاسی در افغانستان" از حبیب الله به عنوان نخستین "شاه عکاس" یاد کرده البته او به موازات افغانستان به ایران آن عصر نیز اشاره کرده که  در دربار ناصرالدین شاه قاجار نیز برای نخسیتن بار فنون عکاسی و عکاس باشی به رسمیت شناخته می‌شود و "ناصرالدین شاه" عکاس بوده است.

ادامه نوشته

شکنندگی"تئوری زبان مادر"

 باری، آموزگاران زبان و ادبیات به ما می‌گفتند بیشتر زبان‎های زنده و مرده‎‌ی دنیا از زبان هندو- اروپایی ریشه گرفته و بویژه زبان‌های رایج در شبه‌قاره از زبان سانسکریت مشتق شده و سانسکریت، زبان مادر است.

می‌گفتند بسیاری از کتاب‌های اساطیری، اخلاقی و آموزشی نیز در اصل به زبان سانسکریت نوشته شده و بعدها به زبان‌های دیگر از جمله به فارسی و عربی ترجمه شده اند.


آن روزها گمانه‌های مسلط  این بود که  " سانسکریت" زبان مقدس خدایان، زبان حماسه‌ها و اساطیر است. مدتی بود که   پرسش‌هایی در ذهنم خلق شده بود، اینکه چرا زبان رازآلودِ خدایان در شبه‌قاره به مرگ دچار شده است. به رغم تلاش‌هایی که برای احیای آن انجام شد، این مرگ، بی‌بازگشت بود.

دولت هند پس از استعمار" بنیاد احیای زبان سانسکریت" را ایجاد کرد؛ مشوق و امتیازهای خیلی خوبی را برای نویسندگان سانسکریت در نظر گرفت؛ جایزه‌ی ادبی برای بهترین اثر سال را به زبان سانسکریت اختصاص داد. پرسش این بود که چرا این زبان “مادر” به همین سادگی به رغم این مشوق‌ها طرفدارانش را از دست داد و نابود شد.

 پس از عصر استعمار، امیدها بر این بود که رگه‌هایی از حیات و نفس‌های بی‌رمق در این زبان دیده می‌شود، اما دولت هند حتا با تنفس مصنوعی هم نتوانست آن را زنده نگهدارد.

 گرچه هنوز هم در دانشگاه‌های هند کرسی زبان سانسکریت فعال است، اما این به معنای زنده بودن آن نیست.

در این جستار اما می‌خواهم نگاه دوبعدی به سانسکریت داشته باشم.

 نگاه اول، نگاه طرفداران و هواداران زبان سانسکریت است. نگاهی است که زبان‌های رایج امروز هند را دختران “ سانسکریت” می‌دانند و سانسکریت در هیأت مادر زایشگر و باور ظاهر می‌شود.
این مادر اما در اثر زایش‌ها و زایمان‌های زیاد دچار فرسودگی شده و به تدریج قدرت و توانمندی اش را از دست می‌دهد و می‌میرد.
 از این زوایه “ سانسکریت، زبان خدایان است. برهما، عالیترین مظهر خدایان به این زبان سخن می‌گفته و سانسکریت زبان دعا و نیایش است. سرودهای ویدی به این زبان سروده شده است. این زبان، شور و جذبه‌ی روحانی دارد؛ زبانی که حامل ایمان مومنان و یقین پیروان آیین هندو، جین و بوداست.
 در نگاه دوم، مقام سانسکریت به “خواهر ناتنی” تقلیل می‌یابد. در این روایت سانسکریت در کنار سایر زبان‌های رایج در هند نه تنها نقش مادر را ندارد، نه تنها زاینده و زایشگر نیست بل متأثر از زبان‌های سلف است. در این نگاه "سانسکریت" مرجع و هدف نیست. از مقام خدا گونه اش کاسته شده و در هیٍأت یک “ خواهر” ناتنی فاحشه ظاهر شده است. از این نظر سانسکریت نه تنها، زبان مادر نیست بلکه هویتش نیز پرسش‌برانگیز است. به این بیان که این خود از سرزمین دیگر وارد شبه‌قاره شده و نسبتی خونی با زبان‌های بومی ندارد.

روایت خطیِی که از زبان سانسکریت وجود دارد و در بیشتر متون و منابع رسمی و غیر رسمی به آن اشاره شده روایت یک‌جانبه و مطلق‌نگر است. در این روایت سانسکریت قداست دارد، در جه‌ای از مقام الوهیت به آن داده است. در این روایت هیچ درصدی از ناخالصی در این زبان دیده نمی‌شود؛ همه خوبی است، زبان خدایان است. زبان سرودهای مقدس است. چون نسبتی با خدایان دارد، بی‌عیب و نقص است و کسی را یارای پرسش نیست.


 الف) سانسکریت به روایت اول


 به روایت اول، ادبیات هند تاریخ 3 هزارساله دارد. ادبیاتی که سرشار از معنویت و ارزش‌های متافیزیکی و تصورات بلند اساطیری است. سانسکریت با "ریگ ویدا" هویت پیدا می‌کند. ریگ ویدا، مجموعه‌سرودهای مقدسی است که به لحاظ تاریخی به 1500 تا 1200 پیش از میلاد برمی‌گردد. حماسه‌های سانسکریت، مهاباراتا و رامایانا در واپسین سال سده‌های هزاره‌ی اول پیش از میلاد ظهور می‌کند.
 ادبیات کلاسیک سانسکریت در چند سده‌ی نخست میلادی بالیدن می‌گیرد.
سانسکریت، مهمترین متن کهن ادبی است که با سرودهای مقدس ریگ ویدا ساختارمند می‌شود و به دلیل ماهیت مذهبی به سرعت، حوزه‌ی نفوذ و قلمرو زبانی خود را گسترش می‌دهد. حماسه‌های آیینی سانسکریت، از عصر آهن تا سده‌ی سوم میلادی تنها متنی آیینی بوده که چگونگی ارتباط مومنان را با خدایان‌شان نظم می‌داده و کمتر کسی جرأت می‌کرده که در بسط و شرح متون کلاسیک دخل و تصرف کنند.

 پس از سده‌ی سوم میلادی خرده‌زبان‌های بومی دیگری که به تدریج از زبان سانسکریت انشعاب کرده قدرتمندتر و فربه‌تر می‌شوند تا جایی که تا سده‌ی 11 میلادی به تناسب جمعیت، تنوع زبانی شاخه‌های جداشده از درخت تنومند سانسکریت هویت بومی و قومی پیدا می‌کنند.

 حیات دوباره‌ی زبان‌های بومی

 موازی با این اتفاقات پس از سده‌ی 11، نویسندگان و هنرمندان با الگوپذیری از محتوا و داستان و سروده‌های متون سانسکریت، به آفرینش‌های ادبی می‌پردازند. ولی این تولیدات ادبی کمتر به زبان سانسکریت اتفاق می‌افتد.
 محتوا و تم داستان از متون کهن سانسکریت کپی‌برداری شده اما زبان روایی زبان انشعابی است که با زبان سانسکریت زیاد رابطه‌‌ای ندارد. بدین شیوه تحول ادبی، آرام‌آرام شکل می‌گیرد.
پس از هزار سال سکوت و رکود ادبی، سده‌ی 11میلادی حرکت‌های آرام جنبش‌های ادبی در شبه‌قاره آغاز می‌گردد.
 این روند با فرازوفرودهایی همراه است. اما به دلیل شکل‌گیری زبان‌های محلی و تنیده شدن‌شان با هویت‌‎های قومی و جغرافیایی نگره‌ی ادبیات رقابتی و تلاش برای بازخوانی و بازآفرینی هویت‌های بومی آغاز می‌گردد.
 این نگاه رقابتی در خلاقیت‌های ادبی زبان‌های به لحاظ کمی و کیفی تاثیرات خودش را می‌گذارد تا جایی که امروز صدها نویسنده با زبان‌های مختلفی که در شبه‌قاره رایج است شعر و داستان می‌نویسند.
 دستِ کم در 22 زبان رسمی به تولید و آفرینش‌های ادبی می‌پردازند.
ادبیات "تامیل"، "سانگام" و "پالی" در دوره‌ی میانه‌ی ادبیات در "کاندا" و" تلگو" و ادبیات به زبان مهاراتی بنگالی و گویش‌های گوناگون هندی، فارسی، اردو به خوبی پدیدار شد و به رشد خود ادامه دادند. در نیمه‌ی نخست سده‌ی بیستم، شاعر بنگالی رابندرانانت تاگور بر تارک ادبیات هند درخشید و تنها شاعر و نویسنده‌ی هندوستانی بود که برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات شد، اما درخشش او با زبان انگلیسی بود.
 البته در رشد و بالندگی ادبیات معاصر هند، ادبیات استعماری نیز تکانه‌های شدیدی را ایجاد کرد. نزدیک به دو سده حضور استعمار، نسل دردمند هند را بر این واداشت تا ادبیات‌شان را آنگونه که خود می‌خواهند بنویسند نه آنگونه که استعمار. نویسندگانی که هم در عصر استعمار و هم پس از استعمار برای بازآفرینی هویت ملی تلاش کردند.
موازی با این حرکت، زبان‌های محلی و بومی نیز حالت رقابتی به خود گرفتند.

برگزاری جشنواره‌های ادبی، اختصاص صفحه‌های ویژه در زمینه‌ی نقد ادبی، نشر داستان و شعر در روزنامه‌ها زمینه را برای نهادینه‌شدن جنبش‌های ادبی هموار ساخت و موازی با این جریان، زمینه‌ی شناخت و معرفت شاعران و نویسندگان با زبان‌های بومی را هموار ساخت.

در این میان نقش زبان انگلیسی را در وحدت زبانی شبه‌قاره نمی‌توان نادیده گرفت و بزرگترین نویسندگان مطرح هند که نام و نشانی در حوزه‌ی ادبیات جهان دارند، نویسندگان انگلیسی زبان هندی بودند، به طور نمونه کسانی مانند "سلمان رشدی" با نوشتن رمان بچه‌های نیمه‌شب، نام هند را در ادبیات جهان مطرح ساخت و چهره‌های شاخصی چون "رابینندارنات تاگور"، "ساروجینی نایدو" نیز در معرفی ادبیات هند نقش داشتند.

سانسکریت اما به حاشیه رفته است. به جز زبان‌شناسان و نویسندگانی که حوزه کارشان ادبیات باستانی است، نسل نو از این زبان چیزی نمی‌دانند. زبان "پالی" و"سانسکریت" تنها در برخی از دیپارتمنت‌های حوزه‌های دینی بودیزم و هندویزم تدریس می‌شوند.

 رشد زبان‌های جدا شده از بدنه‌ی سانسکریت و بومی شدن این زبان‌ها به مروز زمان، زبان مادر را به حاشیه رانده و حتا باعث فراموشی این زبان شده است. البته با سلطه‌ی زبان انگلیسی و زبان هندی، نه تنها در باره‌ی زبان کهن سانسکریت بل درباره‌ی زبان‌های محلی نیز این نگرانی است که بسیاری از این زبان‌ها به مرگ تدریجی دچار خواهند شد.

  وضع جایزه‌ ادبی

 درسده‌های پسین بویژه در سده‌ی نوزده تلاش‌هایی برای احیای مجدد و جان‌بخشی سانسکریت آغاز شد. در سال 1947 بنیاد زبان سانسکریت با حمایت جمهوری هند برای بازسازی و احیای سانسکریت ایجاد شد. پس از تاسیس" بنیاد زبان سانسکریت" در 1967 آکادمی ملی هند جایزه‌ی ادبی "ساهیتیا" را معین کرد.
 هدف از تعیین جایزه، تشویق و ترغیب نویسندگانی بود که به زبان سانسکریت می‌نوشتند. کسانی که بهترین اثر سال را می‌نوشتند جایزه به آنان تعلق می‌گرفت. در سال 2009 "ستایارشاستری" برنده جایزه‌ی ادبی "جانپیت" عالی‌ترین جایزه ادبی هند شد.
برخی دیگر از نویسندگان سانسکریت، داستان کوتاه و دیگر گونه‌های ادبی را به سانسکریت نوشتند و آثاری را در عصر " احیای زبان سانسکریت" خلق کردند.

اما چالش جدی این است که این کارها به دلیل نداشتن مخاطب در انزوا قرار گرفته اند. نویسنده‌ای که به زبان سانسکریت می‌نویسد خواننده ندارد. این مساله به تدریج سبب سرخوردگی نویسنده و در نتیجه به مرگ مولف و مرگ اثر می‌رسد.

به باور زبان‌شناسان هندی، آفرینش به زبان کهن سانسکریت دچار وقفه‌های مرگباری از عصر میانه تاکنون شده است. نوشته‌های مدرن به زبان سانسکریت به طور کلی از بی‌توجهی رنج می‌برد.

 البته با این حال شماری از نویسندگان هندی از رویکرد به زبان سانسکریت مدرن ابراز رضایت می‌کنند."تریپاتی" به فراوانی تولیدات ادبی سانسکریت اشاره کرده و شمار کسانی را که با شوق این زبان آثار نوشته اند در سده نوزده و بیست بر شمرده و "راجی آپدایا" در یکی از کتاب‌هایش   تصریح کرده که در دو سده اخیر نزدیک به چهارصد نمایشنامه به زبان سانسکریت نوشته شده در 1960 و 1970 نیز شماری از شاعران مطرح به زبان سانسکریت مدرن 52 شعر حماسی نوشته اند به لحاظ کار بردی اما شاعران زبان سانسکریت به عنوان معلم استخدام شده اند وبرخی نیز به عنوان "پندیت" استاد دانشگاه در حوزه‌ی زبان سانسکریت کار می‌کنند.

نمایشنامه و درامه‌های رقص هندی (که شهرت زیاد دارد) توسط "وانیکاوی منموهان اچاریا" نوشته شده است. اچاریا یک شاعر به تمام معناست؛ نویسنده‌‌ای که بیشتر تولیدات ادبی اش را به سانسکریت نگاشته است.

به نظر شیام رائو” Shyam Rao” نویسنده‌‌ی هندی: حتا در عصر طلایی” احیای زبان سانسکریت” شمار کسانی که به این زبان صحبت می‌کردند بسیار کمتر از کسانی بودند که در هند به زبان‌های عربی، ایتالیایی، عبری، فرانسوی، آلمانی و... حرف می‌زدند.

در 1951 از جمعیت362 میلیون هندی تنها 555 تن به زبان سانسکریت حرف می‌زدند. در مقایسه با “سانسکریت” کسانی که در هند به زبان فرانسوی، عبری و پرتغالی، عربی و ایتالی و انگلیسی حرف می‌زدند، بیشتر از کار بران سانسکریت بودند.
 رائو نتیجه می‌گیرد که سانسکریت برای همیشه مرده است و انتظار زنده شدنش خواب است و خیال!نویسندگان معاصر هندی پس از کالبدشکافی، سانسکریت با ابزار ادبیات تطبیقی و ادبیات مقایسه‌‌ای “ به نتایجی دست یافتند که اعتبار و ارزش این زبان را به شدت با پرسش مواجه می‌کند. در این کالبدشناسی “سانسکریت” و آثار منسوب به آن، مشکوک و نیازمند بازنگری جدی است.
ادامه نوشته