حقیقت سرخ
این جا شروع "بودن" و جان "چگونه زیستن" است. ریگ صحرا و بیابانهای تفتیده سوزش گرمای خورشید را از این جا نفس میکشند. این جا کربلاست؛ جایی که حسین تمام قامت ایستاد و مانیفیست "آزادگی" را تفسیر کرد. جایی که حقیقت سرخ، جاری شد. ریگستان به خود بالید. ریگهای شناور، آغاز توفانهای خورشیدی را در این جا رصد کرد. این خیمههای سوخته از هبوط آدم جا مانده است.
این شمشیرهای آخته که برق انداخته اند تمام دشت را، بر ساحت حسین فرود آمدند. این دشنههای آبدیده که هنگامه فرود قیامت به پا کردند، حقیقت پرپر را به تصویر کشیدند. این جا کربلاست جایی که محور زمین را خمیده است؛ جایی که خورشید نمیتواند عمود بتابد.
این تلهای خاک، هستی انسان است. این جا تمام جهان خلاصه شده است. این جا "کرامت انسان" به مسلخ کشیده شد.
این خاک تیره، جغرافیای سرنوشت انسان است که در نیم روز عاشورا، میدان رزم بود. جایی که عطر نام حسین منتشر شد و جانهای تشنه را عطش آب شدن داد. جایی که در نبرد نابرابر اراده انسان به ثمر نشست و جانهای عاشق تن سوخته دشت را لاله گون کرد.
این جا کربلاست. این شط جاری در پهنه دشت، اشکهای حسرت ماست. این نخلهای پریشان که شاهد بزرگترین رویداد تراژیک بوده اند به احترام جانهای عاشق چنین با شکوه ایستاده اند. این نیزههای برافراشته در گلوگاه تاریخ، سورههای مقاومت را تلاوت میکنند.
این اسبهای بیسوار، از میدان رزم برگشته اند که چنین آسیمه میدوند و بی تابی شان را شیحه میکشند.
این جا تلاقی گاه نیمه تاریک انسان با سپاه نور است. این گودال؛ ایستگاه حضور انسان در برابر خالق است؛ جایی که ذبیح خدا در "مقتل عشق" باده مستان سر کشید.
حسین نبض تاریخ است که در قلبها بالیدن گرفت و در چشمها جاری شد. حسین نیمه روشن ساحت انسان است که قانون نسبیت ارزشهای متعالی را در هم شکست. حسین آن نور خیره کننده ایست که در سپهر هستی برای نخستین بار در ظهر عاشوار تابید و جمله شرطیه "لولاک" را معنا بخشید.
و اینک ما ...
آن "مزار سبز" را با گلهای رنگین ندیدیم و در باغ جهان چشم جان نگشودیم. عطش "سراب" داشتیم و از "فرات جان" فاصله گرفتیم. امروز که نینوا در نای زمان پچیده است؛ مردانگی و شجاعت مان کجا رفت که در سایه شیطان راه میرویم و از افشا شدن هراس داریم.
چقدر سیاه شده ایم که باهیچ برفی سفید نمیشویم، سیاه میپوشیم و به ظن خود سیاهی را با سیاهی پنهان میکنیم، چقدر تاریکیم که "خورشید نینوا" هم روشن مان نکرد.
چقدر گوشهای ما را پر کردیم که نوای "نی" و صدای "جان" با زیگنالهای حسی مان رصد نمیشود. چقدر
گوشهای مان را پر کردیم که که چکاچک شمشیر و فریادهای " هل من ناصر" بیدار مان نمیکند.
چقدر از حقیقت گریزانیم که ایمان نیاوردیم به حقیقت سرخ نینوا و در عاشورا سیاه پوشیدیم تاه سیاهی خود را با سیاهی پنهان کنیم. چقدر کوریم و چقدر کر که نه نوای "نی" راشنیدیم و نه جاری شدن حقیقت سرخ را.
یک عمر در سنگر شیطان شمشیر زدیم و بیتوته کردیم در اردوگاه "یزید" و امروز توبه" نصوح" هم نمیتواند بار سنگین غفلتهای مان را جبران کند.
بهت سنگین جهان جان را فرا گرفته است. آواز نی از نینوا در گوشهای که نمیشنوند نفیر میکشد. چکاک شمشیر، سرخی آسمان و غروب غم انگیز خورشید و ما که از آفتابی شدن در هراسیم در وانفسای زمان به تاریکی پناه میبریم و سیاهی مان را با لباس سیاه میپوشانیم.