... شروع شده بودم از هیچ، سفری که آغازش پیدا نبود.

چقدر دیر شروع شده بودم و چقدر زود گم کرده بودم تمام راه‌هایی را که به " روشنایی" منتهی می‌شد، چقدر زود زمین گیر شده بودم بدون اینکه آسمان را تجربه کرده باشم. " فرگشت"چارلیزداروین را تمام نکرده بودم که موج شورش در رگانم آغازیدن گرفت. سخنان "داوکینز" در من راه می‌‌رفت، عجیب تر از آنکه تصورش کنی.

... شروع شده بودم بدون هیچ برنامه‌یی، پرسش "میرایی" و " نامیرایی" پندارهایی که هیچگاه پاسخش را نیافته بودم، شروع شده بودم بدون اینکه بدانم چگونه این آغاز را به فرجام برسانم. بدون اینکه بدانم کیستم و منشا من کجاست؟ شروع شده بودم بدون اینکه بدانم" اگزیستنسیالیزم" چیست؟

امروز ... که چندمین سال از این شروع می‌گذرد، هنوز در راهم ... راه می روم واحه واحه! همواری‌ها و ناهمواری‌ها را پشت سر می گذارم ... ناهمواری‌هایی که امتداد یافته است در خطوط دستانم، امتداد یافته است در شروع نخستینم؛ شروعی که بدون هیچ بهانه‌یی رخ داده بود و در هیات "انسان" شناخته شده بودم من.


  راه می‌روم و هنوز ادامه دارم من ...