گل مینه، تنها گلی نیست که در دوازدهمین بهار زندگی اش پر پر ، خانه آرزوهایش در جامعه قبیله‌یی تنیده در سنت و خرافات ویران می‌شود. "گل مینه"، " عاشیه" "سحرگل" و... نماد مظلومیت زنان امروز جامعه بدوی اند، فرق نمی‌کند که با " تبر" مرد هندی سلاخی شوند یا با سلاح سرد و گرم مردانه قبیله در پاکستان و افغانستان!
گل مینه یکی از هزاران دختری است که در جغرافیای خشونت ( افغانستان- پاکستان) متولد می‌شود. او هنوز کودک است و از سرنوشت دردناکی که در انتظارش است خبر ندارد، آرزوهای زیاد دارد و در تفکرات دنیای کودکانه اش غرق است. او در دوازدهمین بهار زندگی اش انتظار دارد که مکتب برود، با دنیای نوجوانی اش آشنا شود و لذت زیستن را تجربه کند. از فرهنگ قبیله چیزی نمی‌داند. نمی‌داند که پدر و مادر بی‌سوادش چه خوابی برای او دیده اند. در نخستین روزهای آغاز سال تحصیلی به جای که لباس مکتب بر تنش کنند او را در لباس عروس می‌آرایند.
داماد، مرد 60 ساله است. 'گل مینه درک می‌کند که در شرایط سختی گرفتار شده است و راه فرار بسته است و
برای نجاتش تقلا می‌کند
با درماندگی تمام و نگاه ملتمسانه به پدر و مادرش رو میاورد از مادر که کاری ساخته نیست او خود قربانی فرهنگ قبیله شده است گل مینه وحشت زده در اوج استیصال از پدرش می خواهد که مانع ازدواج شود ولی پدر که خود حاکم و سالار خانواده است. تصمیم او تصمیم نهایی است. او به این ازدواج افتخار می‌کند که دخترش را پیش از سن بلوغ به عقد پیر ترین مرد قبیله در آورد.
تلاش های کودکانه گل مینه به نتیجه نمی‌رسد و پیوند ازدواجش با مرد 60 ساله مطابق سنت و شریعت (اسلام سلفی) بسته می‌شود. گل مینه هنوز کودک است. با خواست های مرد پیر آشنا نیست. تجربه زندگی خانوادگی را ندارد. در اولین روزهای زندگی مشترکش با شدت تمام مورد ضرب و شتم قرار می گیرد. پیر مرد عقده هایش را با شکنجه گل مینه خالی می‌کند. گل مینه، هر کاری که انجام میدهد نمی‌تواند درد جانگاه شکنجه‌های روزانه و شبانه را طاقت بیاورد. از تحمل او خارج است. او هر روز با گریه و تضرع و التماس از مرد پیر می‌خواهد که شکنجه اش نکند. اما کو گوش شنوا، کو دل مهربان؟ شوهر پیر او سادیسم دارد از آزار گل مینه لذت می‌برد و مطابق باورهای خرافاتی و سنت قبیله، با افتخار به لت و کوب گل مینه ادامه می‌دهد.
گل مینه، پنج سال تمام دشوار ترین لحظه‌ها را در زیر شکنجه سپری می‌کند و تمام تلاشش را می‌کند که از خشونت شوهرش بکاهد اما تقلای او نتیجه نمی‌دهد.
ناگزیر به خانه پدر و مادرش می رود و لب به شکوه می گشاید اما با برخورد و واکنش بی رحمانه پدر و مادرش مواجه می‌شود. پدرش او را مجبور می کند که شرایط همسر پیر را قبول کند و لب از شکایت فرو بندد و به سنت‌ها و افتخارات قبیله دهن کجی نکند.
گل مینه، از پدر و مادرش نیز ناامید شده و التماس‌های کودکانه اش در دل سنگ شده مرد پیر اثر اگذار نیست. او به دنبال راه و چاره است که چگونه از این جهنم فرار کند.
در سال 2012 با یکی از افغانستانی‌های مقیم پاکستان آشنا می‌شود.  با همکاری یکی از بستگانش از خانه فرار می‌کند و با عبور از سرحد به جلال آباد افغانستان میرود. او میداند که فرار زن شوهر دار از خانه جرم نا بخشودنی و مرگبار است. گل مینه اما بی‌خیال همه چیز، دنیای کودکانه اش را رها کرده خسته از رنج و عذاب و شکنجه‌های فیزیکی و روانی می‌خواهد جایی را پیدا کند که لحظه‌یی نفس بکشد.
او در جلال آباد نیز در امان نیست. برادرش وقتی از فرار گل مینه، خبر می شود. با همدستی فامیل و خانواده داماد رد پای" گل مینه" را در ولایت ننگرهار( جلال آباد) پیدا می‌کند. برادر گل مینه تصمیم گرفته است که این بار برای افتخار خواهرش را بکشد و در کنار سلاح گرم با "تبر" آخته به دنبال گل مینه است.
گل مینه، در دنیای ناباوری و بی‌خبری در یکی از محله های شهر جلال آباد غافل گیر شده و مورد حمله بی‌رحمانه برادرش قرار می‌گیرد برادرش با قصد کشتن با تبر به سر و گردن گل مینه می‌کوبد و گل مینه در میان سر وصدای جمیعت در خیابان شلوغ غرق خون نقش زمین می‌شود.
برادرش با ضربه‌های که به سر و صورت او زده است مطمین است که او مرده است. با خیال آرام فرار می‌کند. با افتخار تمام خوش خبر به پاکستان می‌رود و خبر مرگ " گل مینه " را به خویشان و مردانه قبیله می‌ر ساند. او اکنون به افتخار کشتن خواهرش مفتخر شده است و مردانه قبیله عملکرد او را می‌ستایند.
عابران "گل مینه" را با سر شکافته و بدن سلاخی شده غرق خون میابند، او را در بخش اضطراری شفاخانه‌یی در جلال آباد منتقل می‌کند. بخشی از مغز سر گل مینه از جمجمه اش در آمده است. داکتران ناامیدانه او را به بخش جراحی منتقل می‌کنند و می کوشند با بند اوردن خون جان گل مینه را نجات دهند، گل مینه میان مرگ و زندگی است. مغز سر او آسیب دیده است. صورتش مانند گوشت کوبیده شده زخم های عمیق برداشته و...
یکی از داکتران شفاخانه با سخاوت و مهربانی تمام هزینه درمان و تداوی او را به عهده می‌گیرد اما زخم‌ها و آسیب‌های جسمی گل مینه آنقدر و عمیق و دردناک است که داکتران شفاخانه نیز کاری ساخته نیست انها تلاش می‌کنند که مانع خون ریزی مغزی گل مینه شوند! در کمال ناباوری داکتران، گل مینه به طور معجزه آسا از مرگ نجات می یابد.
پس از چند هفته به هوش میاید، وقتی برای نخستین بار در آیینه صورتش را می‌بیند، آرزو می‌کند که کاش مرده بود. صورت زیبا و چهره معصومانه او با زخم‌های کاری پاره پاره شده است. عصبیت و خشونت مردان قبیله به لب‌ها، بینی و چشم گونه‌های او چنگ انداخته است.
گل مینه، تنهاست. در شهر غریب و دور افتاده، او قرار است از شفاخانه رخصت شود اما کجا برود؟ خانواده اش در پاکستان خبر مرگ او را جشن گرفتند و در شهر نیز کسی او را نمی شناسد. او هنوز نیاز به مراقبت های ویژه پزشکی دارد. داکتران با لطف و مهربانی زیاد دو ماه تمام در شفاخانه از او مراقبت می کنند. پس از دو ماه سازمان افغان- امریکایی " زنان برای زنان افغانستان" از شرایط سخت گل مینه آگاهی میابد و به سراغ گل مینه می‌رود.
گل مینه را به کابل منتقل می‌کند. اکنون گل مینه در کابل در یکی از خانه‌های امن ، به سر می‌برد. او ناخوش است و هر بار صورت زخمی اش را در آیینه می‌بیند آرزوی مرگ می‌کند. بارها دست به خودکشی زده است اما هر بار پرستارانی که از او مراقبت می‌کنند مانع خود کشی او می‌شوند.
گل مینه، امروز به محبت، عشق و عاطفه انسانی ما نیاز دارد، گل نوشکفته‌یی که در آوان نوجوانی به دست مردانه قبیله و خشونت عریان "سنت" و "خرافات" پر پر شد!

.................
یاد آوری:
CNNدر گزارشی به سر گذشت تراژیک زندگی "گل مینه" پرداخته است. فایل ویدیویی گزارش را در این جا می‌توانید ببنید
http://edition.cnn.com/2013/04/04/world/asia/afghanistan-honor-killing-
Photo: ‎سرگذشت تراژیک