تبليغاتX
نبشته‌های بی‌نشان
نبشته‌های بی‌نشان
"کار امارت اگر به دست عاجزی افتد او بر خود درمانده و خلق بر وی."ابوالفضل بیهقی
قالب وبلاگ

شاعر، سخنور، میهن پرست، رهبرملی گرا، بلبل هند و... از جمله لقب‌هایی‌اند که با نام بانو "ساروجینی" پیوند خورده است.

او را تنها به خاطر شعر و  صدایش بلبل هند نمی‌نامند بل به دلیل مهارت فوق العاده‌یی که در آیین سخنوری داشت و قدرت بیان و خلاقیت سخنوری اش که هر مخاطبی را مسحور خویش می‌ساخت. او رابطه نزدیک با مهاتما گاندی داشت و در سراسر زندگی اش از جنبش عدم خشونت (که شعار گاندی بود) حمایت کرد. ساروجینی در 13 ماه فیبروری 1879 در یک خانواده انقلابی در ایالت حیدر آباد دیده به جهان گشود.



ادامه مطلب
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 8:7 ] [ کاظم حمیدی ] [ ]


گاهی برای‌ تو مهم نیست، شاید قلبی برای‌تو می‌تپد، شمعی به خاطر تو روشن می‌شود، ثانیه‌ها در نفس‌های‌تو تکرار می‌شود و عقربه‌های بی‌قرار، گیج می‌رود در لحظه‌های دیوانگی ات.

... شاید برای‌تو مهم نیست که این زندگی است!

***


[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 23:7 ] [ کاظم حمیدی ] [ ]

نشسته‌یی کنار پنجره‌ی باز، به صدای پرندگان گوش می‌سپاری، گنجشگ‌های بی‌قرار ، گنجشک‌های عاشق در جستجوی لانه استند، گنجشک‌ها از سرزمین جنوب برگشته اند... مسافرانی که در فصل زمستان به ساحل آب‌های گرم پناه برده بودند، اکنون (که بهار از راه رسیده) با هزاران امید و آرزو بر گشته و جفت گیری می‌کنند، به این می‌اندیشی که پرنده‌ها چقدر خوشبخت اند، عاشق زندگی هستند و به همزیستی مسالمت آمیز  می‌بالند، پرنده‌ها پرنده اند شوق پریدن دارند و دنیای بالیدن.

 لذت می‌بری از این‌که هوای‌تازه، کرانه‌های سبز و تپه‌های جنگلی   مال تمام پرنده‌ها است و از مالکیت انحصاری خبری نیست. هر پرنده‌یی حق دارد یار گیری کند و در لای پرچال‌ها، درز دیوار، ستیغ کوهستان و شاخسار درختان لانه بسازند.

خوش به حال پرنده‌ها که زبان تبعیض را نمی‌فهمند و ... وقتی دل شان از زمین می‌گیرند "پر و بال" به آسمان می‌سپارند.

باد می‌وزد، پنجره را می‌بندی،

 پلک‌هایت را بهم می‌فشاری و خمیازه می‌کشی تمام خواب‌های زمستان را که در بحران سپری شد.

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 21:30 ] [ کاظم حمیدی ] [ ]

جدال بر سر "ماندن" و "رفتن" .... "بودن" و "نبودن" جغرافیای ذهنت را به میدان نبرد نابرابر تبدیل کرده است

بدون هیچ وقفه و بدون هیچ آتش بسی  شلیک می‌شود گلوله‌های "شک" آماج قرار می‌دهد تمام خوشی‌هایت را؛  فضای ذهنت پوشیده از "دود" و "باروت" است ... جدال نا برابر و جدایی طلبان انعطاف ناپذیر ... چقدر انعطاف ناپذیر شده‌‌یی که هیچ منطقی را نمی‌پذیری ... چقدر حوصله‌ات سر می‌رود که اینگونه  فرصت‌ها را آتش می‌زنی ... عادت کرده بودی به آهنگ  "غربت"  به تابلت‌های "روان گردان"  به موسیقی "سانتی‌منتال"  چقدر این جدال نابرابر دیوانه ات کرده که حتا موسیقی "لِریک" نمی‌تواند گره از دل سنگ شده ات بازکند ... چقدر افسون شده‌یی که برق شمشیر "اسپارتاکوس" هم نمی‌تواند در دایره چشمانت موج ایجاد کند ... می‌خواهی به اندازه تمام سال‌های که راه آمده‌یی بر گردی  و آوار کنی تمام پل‌هایی را که به این زندگی سگی منتهی می‌شود.

[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 11:14 ] [ کاظم حمیدی ] [ ]


این روزها،  دغدغه‌های کوچک نمی‌تواند اشباعت کند. روزهای کودکی یادت است؛ گاهی فکر می کردی دنیا در دهکده‌ی تو خلاصه شده و آسمان  برفراز کوه‌ها آوار شده است. فکر می کردی که آدمی تنها به "آب" و "نان" نیاز دارد و جایی برای آرمیدن. آن روزها چقدر آرامش داشتی ... تمام فکرت این بود که بزرگ شوی و گوسفندان دهکده را به چراگاه ببری از بوی گل‌های رنگارنگ مست شوی و از دامنه گوه‌ها بالا بروی،... آنقدر بالا که روی بلند ترین قله کوه ایستاد شوی و آسمان را لمس کنی... این بزرگترین آرزویت بود... وقتی بزرگ شده بودی و پدرت صاحب بیشترین گوسفند در دهکده بود ...تو به آرزویت رسیده بودی و بر فراز بلند قله ایستاد شده بودی بی آنکه آسمان را لمس کرده باشی دیده بودی که آن دور دست ها نیز زندگی جریان دارد و دهکده‌های بزرگتری نیز در همسایگی دهکده ات وجود دارند ... آن وقت به سرت زده بود که بروی و از دهکده‌های اطراف باخبر شوی ... روزی کوله بارت را بسته بودی و بی آنکی به کسی گفته باشی خانه را ترک کرده بودی... دهکده‌های اطراف را دیده بودی .. بعدها درس خوانده بودی و با جغرافیای جهان آشنا شده بودی... دیگر زندگی در دهکده برایت لذت نداشت... رفته بودی در شهرهای دور دور ... آرزوهایت فرق کرده بود. خواسته هایت یکی پی دیگر تحقق یافته بود... اما از آن آرامش کودکی خبری نبود... چقدر هوس می‌گردی که به گذشته ات بر گردی اما برگشتی نبود...!

***

این روزها، چقدر خودت را گم کرده‌ای که نمی‌یابی ... حالا داشتن "آب" و "نان" اشباعت نمی‌کند؛ حتی داشتن گوسفندان زیاد و زندگی در دهکده ات هم نمی‌تواند گره از روح گم شده‌ات باز کند.

بی‌آنکه خواسته باشی، عضو خانواده‌ی بزرگ "جامعه بشری" هستی... افتادن نخلی در "سوریه"، گردهمایی‌های میدان "تحریر" و از کار افتادن قلبی در "هلمند" فشار خونت را بالا می‌برد

این روزها، چقدر هوس پرواز داری چنان پرنده‌یی که بی‌هیچ هراسی از "صیاد" بال و پر به آسمان می‌سپارد ...!!

[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 10:0 ] [ کاظم حمیدی ] [ ]

شانزدهم جدی برابر است با سالروز  در گذشت علامه فیض محمد کاتب؛ دانشمند، ادیب و تاریخ نگار برجسته‌ی کشور، بزرگ مردي كه تاريخ معاصر افغانستان وامدار اوست و اگر نمي بود نبشته‌هاي او در باب تاريخ معاصر كشور، امروز ما دست كم از رويدادهاي يك و نيم سده‌ي پسين در افغانستان چيزي نمي‌داشتيم و بخشي عمده‌ي از رويدادهاي تاريخي ما دفن مي‌شد.

كسي كه صداقت، امانت داري و درايت فكري او در تاريخ نگاري تحسين شرق شناسان را بر انگيخت تا آنجا كه تاريخ نگاران غربي گفته اند هيچ اثري پژوهشي يي در باره تاريخ معاصر افغانستان كامل نيست مگر اينكه با آثار كاتب مستند سازي شده باشد.

كاتب، رسالتمندانه در واقعه نگاري كوشيد و به زيبايي خط نستعيلق سيرت تاريخ نگاري را قرباني سياست بازي‌هاي حاكمان وقت نكرد.  تا آخرين نفس از جاده حقيقت و آزادي منحرف نشد. كاتب از پيشگامان جنبش مشروطه خواهي در افغانستان بود و سنگ بناي مشروطه خواهي و روشنفكري را در آن فضاي تيره به زمين نهاد.

در باره‌ی شخصيت علمي- سياسي ... او همين قدر كافي است كه او را با آفريننده‌ي تاريخ مسعودي برابر نموده اند و الحق كه اين گفته‌ها در شان او مي زيبد:« او تودهء بی شکل و درهم و برهم حوادث روزگارش را چنان، تنظيم و تأليف می کرد که گفتی ابوالفضل بيهقی مؤلف تاريخ مسعودی سر از خاک بلند کرده و شايست و ناشايست روزگارش را به داوری نشسته است.» - وبگاه آريايي-

فیض محمد کاتب با نوشتن سراج التواریخ، یکی از بهترین شاهکارهای تاریخ نگاری را در کشور در سده بيستم خلق کرد. شیوه نگارش، مستندات تاریخی و ریز نگری او در تاریخ نگاری از ویژگی‌هایی است که در تاریخ معاصر افغانستان بدیل ندارد.

از فیض محمد کاتب بیش از شش هزار صفحه، دست نویس به جا مانده که هنوز هم بسياري از نوشته‌های او چاپ نشده است. هم اكنون 3500 صفحه از آثار قلمي او (كه شناسايي شده) در معرض نابودي قرار دارد. این نگرانی وجود دارد که در صورت نبود یک نهاد معتبر پژهشی برای گرد آوری آثار کاتب، ممکن است بسياري از آثار ارزشمند این چهره‌ی ماندگار را از دست بدهیم.

دانشنامه ويكي پديا معروف ترين آثار او را چنين بر شمرده است:

-          سراج التواريخ سه جلد – جلد كه تنها دو جلد اول چاپ شده است

-          تحفته الحبيب  دو جلد- جلد دوم نشر شده

-          فيضي از فيوضات

-          تذكرت الانقلاب

-          تاريخ امانيه- هفت جلد

-          نژاد نامه‌ی افغان

-          تاريخ حكماي متقدم- شش جلد-  كه تنها سه جلد آن چاپ گرديده است



ادامه مطلب
[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 21:16 ] [ کاظم حمیدی ] [ ]


روزی کودک چهار ساله‌یی که دچار درصدی از ناشنوایی نیز بود از مکتب به خانه آمد، در حالی که  دست نبشته‌ی  آموزگار در جیبش بود.  در کاغذ نوشته شده بود:" تامی شما زیاد کند ذهن و کم هوش است، نمی‌تواند چیزی را بیاموزد،  لزومی ندارد که او را  به مکتب بفرستید."  مادر تامی، نامه را خواند و چنین جواب داد:" تامی من آنقدر کند ذهن نیست که چیزی را یاد نگیرد. من خودم او را آموزش می‌دهم."

 و "تامی" رشد  کرد بعدها به "توماس ایدیسون بزرگ" شهرت یافت؛

   کسی که تنها سه ماه در آموزشگاه رسمی درس خوانده بود.

Reference

You can win

Writer : Shiv Khera

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 16:39 ] [ کاظم حمیدی ] [ ]

 

وقتی آمده بودی

فصل فراوانی گياه بود

و موسيقي باد

 در گندمزارها جريان داشت

دهكده‌های پرنده پوش

مترسك نمی فهميد

و جنگ

 فلزی كشف ناشده بود

پهلوی هم دراز می‌كشيدند

خوك‌هاي دريايي

گاوان بنی اسرایيل

خرس‌هاي قطبي

و ...

آب‌ها

 پشت مرزها نمي‌ايستاد

كسي انرژی هسته‌یی نمي‌دانست

گازهای گلخانه‌یی نمی‌دانست

استالين

بوش

بن لادن

آنفولانزاي سياسي از پا نمی‌انداخت آدمی را


[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 17:15 ] [ کاظم حمیدی ] [ ]


ايستاده بودي

بالاي آن تپه سبز

نفس كشيدم آرام

در" ابر و باد" بي‌تابي ‌كرد

فيروزه‌هاي بالا دست

رعد و برق آمد

پرنده‌ها لابه لاي شاخه‌ها خزيدند

نفس كشيدم آرام

تو رفته بودي

و بوي باروت مي‌داد علف‌‌ها

[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 14:53 ] [ کاظم حمیدی ] [ ]


آوارگی‌ام را  دود می‌کنم 

آنقدر که آسمان سیاه شود

آنقدر که هوای "پونه" باران بگیرد

آنقدر که ناقوس معبد به صدا در آید

آنقدر که دختر هندو گیسو پریشد

آوارگی ام را دود می‌کنم

آنقدر که گیج شوند پرندگان این جنگل انبوه

آنقدر که آشفته شوند  خواب دژخیمان "وزیرستان"

آنقدر که "کابل" و "ارزگان"  آواره  کند "ملا عمر" را

***

آوار شده‌ایم

آنقدر که دود می‌شویم

در "سی وین استار"

"گلد فلک" و ...

آنقدر که نوشیده می‌شویم

در "الکل"  و "شامپاین"

آنقدر که مست می‌شویم در باغ‌های انگور

آنقدر که غرق می‌شویم در آب‌های شور

آنقدر که می‌سوزیم در چراغ‌های معابد

آنقدر که خون می‌شویم

                               خاک می‌شویم 

                                                   در "مرادخانی" و "ابوالفضل"

[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 22:8 ] [ کاظم حمیدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

گاهی پندار "نبودن" آزارت می‌دهد
ناگزیر می‌شوی برای ابراز وجود و اینکه هنوز ادامه داری
به این فضای "مجاز"ی پناه ببری
وقتی "سکوت" و "گم شدن‌"های طولانی اشباعت نمی‌کند
چراغ این خانه را روشن می‌کنی تا شاید رهگذری در عبور از این جزیره تاریک
نشان خانه ات را گم نکند و ...
امکانات وب