تبليغاتX
نبشته‌های بی‌نشان

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

... کیماگر گفت: هنگامی که کسی چیزی را بخواهد، سراسر کیهان همدست می‌شود تا بتواند رویایش را تحقق بخشد

جمعه نهم دی 1390
م : فرهنگی ن : کاظم حمیدی

در پيوند با سال‌مرگ پدر تاريخ معاصر افغانستان

شانزدهم جدی برابر است با سالروز  در گذشت علامه فیض محمد کاتب؛ دانشمند، ادیب و تاریخ نگار برجسته‌ی کشور، بزرگ مردي كه تاريخ معاصر افغانستان وامدار اوست و اگر نمي بود نبشته‌هاي او در باب تاريخ معاصر كشور، امروز ما دست كم از رويدادهاي يك و نيم سده‌ي پسين در افغانستان چيزي نمي‌داشتيم و بخشي عمده‌ي از رويدادهاي تاريخي ما دفن مي‌شد.

كسي كه صداقت، امانت داري و درايت فكري او در تاريخ نگاري تحسين شرق شناسان را بر انگيخت تا آنجا كه تاريخ نگاران غربي گفته اند هيچ اثري پژوهشي يي در باره تاريخ معاصر افغانستان كامل نيست مگر اينكه با آثار كاتب مستند سازي شده باشد.

كاتب، رسالتمندانه در واقعه نگاري كوشيد و به زيبايي خط نستعيلق سيرت تاريخ نگاري را قرباني سياست بازي‌هاي حاكمان وقت نكرد.  تا آخرين نفس از جاده حقيقت و آزادي منحرف نشد. كاتب از پيشگامان جنبش مشروطه خواهي در افغانستان بود و سنگ بناي مشروطه خواهي و روشنفكري را در آن فضاي تيره به زمين نهاد.

در باره‌ی شخصيت علمي- سياسي ... او همين قدر كافي است كه او را با آفريننده‌ي تاريخ مسعودي برابر نموده اند و الحق كه اين گفته‌ها در شان او مي زيبد:« او تودهء بی شکل و درهم و برهم حوادث روزگارش را چنان، تنظيم و تأليف می کرد که گفتی ابوالفضل بيهقی مؤلف تاريخ مسعودی سر از خاک بلند کرده و شايست و ناشايست روزگارش را به داوری نشسته است.» - وبگاه آريايي-

فیض محمد کاتب با نوشتن سراج التواریخ، یکی از بهترین شاهکارهای تاریخ نگاری را در کشور در سده بيستم خلق کرد. شیوه نگارش، مستندات تاریخی و ریز نگری او در تاریخ نگاری از ویژگی‌هایی است که در تاریخ معاصر افغانستان بدیل ندارد.

از فیض محمد کاتب بیش از شش هزار صفحه، دست نویس به جا مانده که هنوز هم بسياري از نوشته‌های او چاپ نشده است. هم اكنون 3500 صفحه از آثار قلمي او (كه شناسايي شده) در معرض نابودي قرار دارد. این نگرانی وجود دارد که در صورت نبود یک نهاد معتبر پژهشی برای گرد آوری آثار کاتب، ممکن است بسياري از آثار ارزشمند این چهره‌ی ماندگار را از دست بدهیم.

دانشنامه ويكي پديا معروف ترين آثار او را چنين بر شمرده است:

-          سراج التواريخ سه جلد – جلد كه تنها دو جلد اول چاپ شده است

-          تحفته الحبيب  دو جلد- جلد دوم نشر شده

-          فيضي از فيوضات

-          تذكرت الانقلاب

-          تاريخ امانيه- هفت جلد

-          نژاد نامه‌ی افغان

-          تاريخ حكماي متقدم- شش جلد-  كه تنها سه جلد آن چاپ گرديده است




یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390
م : اجتماعی ن : کاظم حمیدی

"تامی" من آنقدر کم هوش نیست...!


روزی کودک چهار ساله‌یی که دچار درصدی از ناشنوایی نیز بود از مکتب به خانه آمد، در حالی که  دست نبشته‌ی  آموزگار در جیبش بود.  در کاغذ نوشته شده بود:" تامی شما زیاد کند ذهن و کم هوش است، نمی‌تواند چیزی را بیاموزد،  لزومی ندارد که او را  به مکتب بفرستید."  مادر تامی، نامه را خواند و چنین جواب داد:" تامی من آنقدر کند ذهن نیست که چیزی را یاد نگیرد. من خودم او را آموزش می‌دهم."

 و "تامی" رشد  کرد بعدها به "توماس ایدیسون بزرگ" شهرت یافت؛

   کسی که تنها سه ماه در آموزشگاه رسمی درس خوانده بود.

Reference

You can win

Writer : Shiv Khera



پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390
م : ادبی ن : کاظم حمیدی

افسانه

 

وقتی آمده بودی

فصل فراوانی گياه بود

و موسيقي باد

 در گندمزارها جريان داشت

دهكده‌های پرنده پوش

مترسك نمی فهميد

و جنگ

 فلزی كشف ناشده بود

پهلوی هم دراز می‌كشيدند

خوك‌هاي دريايي

گاوان بنی اسرایيل

خرس‌هاي قطبي

و ...

آب‌ها

 پشت مرزها نمي‌ايستاد

كسي انرژی هسته‌یی نمي‌دانست

گازهای گلخانه‌یی نمی‌دانست

استالين

بوش

بن لادن

آنفولانزاي سياسي از پا نمی‌انداخت آدمی را




چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390
م : ادبی ن : کاظم حمیدی

رعد و برق


ايستاده بودي

بالاي آن تپه سبز

نفس كشيدم آرام

در" ابر و باد" بي‌تابي ‌كرد

فيروزه‌هاي بالا دست

رعد و برق آمد

پرنده‌ها لابه لاي شاخه‌ها خزيدند

نفس كشيدم آرام

تو رفته بودي

و بوي باروت مي‌داد علف‌‌ها



یکشنبه بیستم آذر 1390
م : ادبی ن : کاظم حمیدی

آوار شده‌ایم در آب‌های جهان


آوارگی‌ام را  دود می‌کنم 

آنقدر که آسمان سیاه شود

آنقدر که هوای "پونه" باران بگیرد

آنقدر که ناقوس معبد به صدا در آید

آنقدر که دختر هندو گیسو پریشد

آوارگی ام را دود می‌کنم

آنقدر که گیج شوند پرندگان این جنگل انبوه

آنقدر که آشفته شوند  خواب دژخیمان "وزیرستان"

آنقدر که "کابل" و "ارزگان"  آواره  کند "ملا عمر" را

***

آوار شده‌ایم

آنقدر که دود می‌شویم

در "سی وین استار"

"گلد فلک" و ...

آنقدر که نوشیده می‌شویم

در "الکل"  و "شامپاین"

آنقدر که مست می‌شویم در باغ‌های انگور

آنقدر که غرق می‌شویم در آب‌های شور

آنقدر که می‌سوزیم در چراغ‌های معابد

آنقدر که خون می‌شویم

                               خاک می‌شویم 

                                                   در "مرادخانی" و "ابوالفضل"



جمعه یازدهم آذر 1390
م : ادبی ن : کاظم حمیدی

حقیقت سرخ


این جا شروع "بودن" و جان "چگونه زیستن"  است. ریگ صحرا و بیابان‌های تفتیده سوزش گرمای خورشید را از این جا نفس می‌کشند. این جا کربلاست؛ جایی که حسین تمام قامت ایستاد و مانیفیست "آزادگی" را  تفسیر کرد. جایی که حقیقت سرخ، جاری شد. ریگستان به خود بالید. ریگ‌های شناور، آغاز توفان‌های خورشیدی را در این جا رصد کرد. این خیمه‌های سوخته از هبوط آدم جا مانده است.

این شمشیرهای آخته که برق انداخته اند تمام دشت را،  بر ساحت حسین فرود آمدند. این دشنه‌های آبدیده که هنگامه فرود قیامت به پا کردند، حقیقت پرپر را به تصویر کشیدند. این جا کربلاست جایی که محور زمین را خمیده است؛ جایی که خورشید نمی‌تواند عمود بتابد.

این تل‌های خاک، هستی انسان است. این جا تمام جهان خلاصه شده است. این جا "کرامت انسان" به مسلخ کشیده شد.

این خاک تیره،  جغرافیای سرنوشت انسان است  که در نیم روز عاشورا، میدان رزم بود. جایی که عطر نام حسین منتشر شد و جان‌های تشنه را عطش آب شدن داد. جایی که در نبرد نابرابر اراده انسان به ثمر نشست و جان‌های عاشق تن سوخته دشت را لاله گون کرد.

این جا کربلاست. این شط جاری در پهنه دشت، اشک‌های حسرت ماست. این نخل‌های پریشان که شاهد بزرگترین رویداد تراژیک بوده اند به احترام جان‌های عاشق چنین با شکوه ایستاده اند. این نیزه‌های برافراشته در گلوگاه تاریخ، سوره‌های مقاومت را تلاوت می‌کنند.

این اسب‌های بی‌سوار،  از میدان رزم برگشته اند که چنین آسیمه می‌دوند و بی تابی شان را شیحه می‌کشند.

این جا تلاقی گاه نیمه تاریک انسان با سپاه نور است. این گودال؛ ایستگاه حضور انسان در برابر خالق است؛ جایی که ذبیح خدا در "مقتل عشق" باده مستان سر کشید.

حسین نبض تاریخ است که در قلب‌ها  بالیدن گرفت و در چشم‌ها جاری شد. حسین نیمه روشن ساحت انسان است که قانون نسبیت ارزش‌های متعالی را  در هم شکست. حسین آن نور خیره کننده ایست که در سپهر هستی برای نخستین بار در ظهر عاشوار تابید و جمله شرطیه "لولاک" را  معنا بخشید.

و اینک ما ...

آن "مزار سبز" را با گل‌های رنگین ندیدیم و  در باغ جهان چشم جان  نگشودیم. عطش "سراب" داشتیم و از "فرات جان" فاصله گرفتیم. امروز که نینوا در نای زمان پچیده است؛ مردانگی و شجاعت مان کجا رفت که در سایه  شیطان راه می‌رویم و از افشا شدن هراس داریم.

چقدر سیاه شده ایم که باهیچ برفی سفید نمی‌شویم، سیاه می‌پوشیم و به ظن خود سیاهی  را با سیاهی پنهان می‌کنیم، چقدر تاریکیم که "خورشید نینوا" هم روشن مان نکرد.

چقدر گوش‌های ما را پر کردیم که نوای "نی" و صدای "جان"  با زیگنال‌های حسی مان رصد نمی‌شود. چقدر

گوش‌های مان را پر کردیم که که چکاچک شمشیر و فریادهای " هل من ناصر" بیدار مان نمی‌کند.

چقدر از حقیقت گریزانیم که ایمان نیاوردیم به حقیقت سرخ نینوا و در عاشورا سیاه پوشیدیم تاه سیاهی خود را با سیاهی پنهان کنیم. چقدر کوریم و چقدر کر که نه نوای "نی" راشنیدیم و  نه جاری شدن حقیقت سرخ را.

یک عمر در سنگر  شیطان شمشیر زدیم و بیتوته کردیم در اردوگاه "یزید" و امروز توبه" نصوح" هم نمی‌تواند بار سنگین غفلت‌های مان را جبران کند.

بهت سنگین جهان جان را فرا گرفته است. آواز نی از نینوا در گوش‌های که نمی‌شنوند نفیر می‌کشد. چکاک شمشیر، سرخی آسمان و غروب غم انگیز خورشید و ما که از آفتابی شدن در هراسیم در وانفسای زمان به تاریکی پناه می‌بریم و سیاهی مان را با لباس سیاه می‌پوشانیم.

 



شنبه پنجم آذر 1390
م : ادبی ن : کاظم حمیدی

هنوز ادامه دارم من ...


... شروع شده بودم از هیچ، سفری که آغازش پیدا نبود.

چقدر دیر شروع شده بودم و چقدر زود گم کرده بودم تمام راه‌هایی را که به " روشنایی" منتهی می‌شد، چقدر زود زمین گیر شده بودم بدون اینکه آسمان را تجربه کرده باشم. " فرگشت"چارلیزداروین را تمام نکرده بودم که موج شورش در رگانم آغازیدن گرفت. سخنان "داوکینز" در من راه می‌‌رفت، عجیب تر از آنکه تصورش کنی.

... شروع شده بودم بدون هیچ برنامه‌یی، پرسش "میرایی" و " نامیرایی" پندارهایی که هیچگاه پاسخش را نیافته بودم، شروع شده بودم بدون اینکه بدانم چگونه این آغاز را به فرجام برسانم. بدون اینکه بدانم کیستم و منشا من کجاست؟ شروع شده بودم بدون اینکه بدانم" اگزیستنسیالیزم" چیست؟

امروز ... که چندمین سال از این شروع می‌گذرد، هنوز در راهم ... راه می روم واحه واحه! همواری‌ها و ناهمواری‌ها را پشت سر می گذارم ... ناهمواری‌هایی که امتداد یافته است در خطوط دستانم، امتداد یافته است در شروع نخستینم؛ شروعی که بدون هیچ بهانه‌یی رخ داده بود و در هیات "انسان" شناخته شده بودم من.


  راه می‌روم و هنوز ادامه دارم من ...



جمعه چهارم آذر 1390
م : ادبی ن : کاظم حمیدی

این زندگی است

 

این زندگی است

 نفس‌هایت را

باید بدزدی

"باید‌ها" و "نباید‌ها"

"قرار داد اجتماعی" 

پندارهایت  رازی است

اگر افشا شود "امنیت ملی" به خطر میفتد

این زندگی است

بدون واسطه گرسنه می‌مانی

باید به "بروکراسی" احترام گذاشت

خدا پدر "ملاعمر" را بیامرزد!

به قول شاعر

 "گوسفندان دموکراسی دنبه انداخته اند"

کودکان کابلی تکه نان گرم خواب می بییند

نفس‌هایت را باید بدزدی

تا طرح امنیتی" جرگه سنتی" افشا نشود

از خانه‌های تان برون نشوید

حالت فوق العاده است

"گوسفندان دموکراسی" فربه شده اند

"گرگ‌های کشمیری" در  کمین نشسته اند

نفس‌هایت را باید بدزدی

از شیران" بی یال و دم"

کاری ساخته نیست




چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390
م : فرهنگی ن : کاظم حمیدی

نگرشی بر فرازهایی از کارنامه داد نورانی

 

نشر این نبشته بدون ذکر منبع و نام نویسنده جواز ندارد.

داد نورانی؛ رونامه نگار روشنفکر و یکی از  منتقدان جدی سیاست‌های دولت افغانستان در اثر حمله قلبی عصر روز چهار شنبه، 22 ماه سرطان 1390 خورشیدی در کابل ( شفاخانه وزیر محمد اکبرخان) به عمر 55 سالگی داعی اجل را لبیک گفت. داد نورانی، فرزند نور محمد به سال 1335 در "مرکز ولایت فراه" در خانواده روشنفکر و دانش پرور دیده به جهان گشود، او تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در لیسه عالی ابو نصر فراهی به پایان رساند. او پس از سپری نمودن امتحان کانکور شامل پوهنحی طب پوهنتون کابل گردید. او همانند بسیاری از روشنفکران و نخبگان با تحولات سیاسی و تغییر رژیم در کشور، مجبور به ترک وطن شد. نورانی در دنیای مهاجرت نیز دست از اطلاع رسانی و انتقاد بر نداشت. نورانی به دلیل مطالعات عمیق سیاسی، در حوزه سیاست صاحب نظر بود. او همفکرانش را در عالم مهاجرت نیز از دست نداد. نورانی حتا با بسیاری از سیاست مداران مطرح کشورهای منطقه ( که امروز در تحولات کشورهای شان نقش مهم دارند) در ارتباط بود و با آنان روی مسایل مختلف به بحث و مناظره می پرداخت. دادنورانی در دیار هجرت در صف مبارزان سیاسی کشور علیه نظام وقت فعالیت های سیاسی، فرهنگی و علمی داشت و در عرصه تعلیم و تربیت فرزندان کشور تلاش های خستگی ناپذیزی را انجام داد. او شاگردان زیادی را با  روحیه وطن پرستی آموزش و تربیت نموده و آنان را برای خدمت به وطن و ترویج روحیه وطندوستی تقدیم جامعه نمود. نورانی در دوران مهاجرت اتحادیه محصلان افغانستان را در تهران اساس گذاشت. او از سال 1980- 1983 مسئولیت این اتحادیه را به عهده داشت. او ضمن فعالیت های گروهی نشریه ای را به نام "صدای افغانستان" در همین سالها در تهران منتشر می کرد. او از سال 1983- 1986 مسئول کورس آموزشی تاریخ ادبیات افغانستان در ولایت زاهدان ایران بود.   البته او پیش از مهاجرت به پاکستان در آن سال ها؛ یعنی از 1998- 1990 مسئول "شفاخانه استقلال" در کنر و نورستان بود و از این طریق به هموطنانش خدمات صحی را فراهم می ساخت. نورانی پس از مدتی ایران را به مقصد پاکستان ترک نمود و به جمع مهاجران افغان مقیم پاکستان پیوست و از 1990- 1993 به حیث مدیر مسئول مجله" فرهنگ فردا" در پشاور ایفای وظیفه نمود. نورانی در پاکستان نیز لحظه ای از آموزش فرزندان مهاجر افغان غفلت نکرد و از سال 1993- 1997 مسئولیت لیسه های " نسیمه" و " قباد" را در جلوزی پشاور به عهده داشت. نورانی به شعر و ادب علاقه خاص داشت. او از 1997- 2001  در زاد گاهش ولایت فراه به سر برد و در این سال ها مسئولیت اتحادیه شعر و ادب را در ولایت فراه پیش می برد. پس از تحولات سیاسی در کشور به سال 2002 ولایت فراه را ترک نمود و در کابل اقامت گزید. او از سال 2002 به این طرف در کابل مسئولیت های زیر را به عهده داشت: -          از 2002- 2005 مدیر مسئول هفته نامه روزگاران -          از 2005- 2006 مدیر مسئول هفته نامه ترقی -          از سال 2006 تا آخرین روزهای زندگی ... مدیر مسئول هفته نامه پیشرو و ویراستار کلید گروپ بود. او در کنار این مسئولیت ها مقالات و تحلیل های زیادی را در رسانه های مختلف کشور نشر می کرد. دادنورانی، پس از سقوط طالبان به وطن برگشت و فعالیت های سیاسی و فرهنگی اش را در داخل کشور آغاز نمود. او برای تغییر افکار عمومی و روان خسته مردم، تنها  راه توسعه سیاسی و فرهنگی را استفاده از سلاح قلم دانست. او خشونت ها و منازعات چند دهه اخیر را در کشور به شدت تقبیح می کرد و در نوشته های انتقادی اش همواره از راهکارهایی خرد ورزانه را پیشنهاد می کرد. او شخصیت چندی بعدی داشت؛ کسی که هیچگاه نفس خود را به خاطر به دست آوردن مادیات و رسیدن به مقام و منصب خار نکرد. او سر تسلیم ناپذیر داشت و از محافظه کاری و روحیه معامله گری به شدت نفرت داشت. افکار و اندیشه های نورانی تنها در مقالات انتقادی اش خلاصه نمی شود. او برخی از دردهایش را در قالب شعر بیان نموده و برای تایید این گفته ها کافی است که نگاهی به اشعار سیاسی و انتقادی نورانی داشته باشیم. او شعر را برای تفنن و سرگرمی به کار نبست، شعر برای او ابزاری بود برای بیان دیدگاه و عقایدش. نورانی از دامن زدن به مسایل زبانی، قومی، ایدیولوژیکی به شدت انتقاد می کرد. او طرف دار شکیبایی و زندگی مسالمت آمیز  مردم افغانستان بود.

این روشنفکر منتقد با رسانه های مختلف افغانستان همکاری داشت. مصاحبه ها و نظریه هایش در رسانه های افغانستان جایگاه خاصی داشت. او از مسایل جاری افغانستان و منطقه تحلیل های کارشناسانه داشت و نظریاتش بسیار دقیق و کار شناسانه بود. داد محمد نورانی از جمله چهره های شناخته شده عرصه سیاسی و فرهنگی  در تاریخ معاصر کشور بود. او هیچگاه در بحث ها و سخنرانی هایش از حقایق چشم پوشی نمی کرد و بربیان واقعیت ها ( که منعکس کننده دردهای مردم ستمدیده افغانستان بود) تاکید می‌کرد و به هموطنان زجرکشیده خود عشق می ورزید.  



پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390
م : ادبی ن : کاظم حمیدی

نکته هایی در باره شعر مفهومی




درباره گونه‌‌های شعری، تاكنون زیاد شنیده‏ایم. در این روزها نشانه‏های از تولد نسل دیگری در عرصه شعر دیده می‏شود؛ اما هنوز این كودك نام و نشان كامل به خود اختیار نكرده است. در میان شعر دوستان و شعر شناسان نیز به درستی معرفی نگر دیده است.

 شاید در آینده‌های  نه چندان دور بتوانیم، شاهد حضور و بالندگی این گونه جدید از شعر باشیم؛ اما اكنون زود است كه درباره آن قضاوت كنیم؛ البته ویژگی‌هایی كه درباره این گونه شعری بر شمرده‏اند؛ بر این مساله دلالت دارد كه شعر مفهومی بسیار پیش از زمان ما، متولد شده است، ولی كسی نبوده تا آن را شناسایی و نام‏گذاری كند.  برای نخستین بار درباره هویت و مشخصه‏های «شعر مفهومی» در سایت فارسی زبانان (انجمن بیدل دهلوی) چیزهایی را  در خصوص شعر مفهومی خواندم . پیش از آن از شعر مفهومی آن هم با نام و نشان مستقل چیزی نمی‏دانستم؛ البته درباره شعر معنامحور و معناگرا نظریه‏های زیاد مطرحند، این‏که شعر باید خالی از معنا نباشد و  شعرهای فرمیک و ساختار گرا با بحران مخاطب مواجه‏استند؛ ولی وقتی «رضا اسماعیلی» این ریسک را پذیرفت و به‏طور رسمی موجودیت «شعر مفهومی» را اعلام کرد. ممکن است برای بسیاری از ادب‏پژوهان پرسش‏های زیادی خلق کرده باشد، که چگونه می‏شود از موجود مستقلی به نام «شعر مفهومی» سخن گفت؟ 

در این نبشته فرض را بر آن می‏گیریم که پدیده‌یی به نام شعرمفهومی وجود دارد و ویژگی‏های آن را نظر به پیشنهادهای اسماعیلی بر می‏شمارم.